تبليغاتX
لیلی و مجنون

لیلی و مجنون

زندگینامه یه عاشق واقعی ...

 

نامت چه بود؟
آدم
فرزند؟
من را نه مادري نه پدري، بنويس اولين يتيم خلقت
محل تولد؟
بهشت پاك
اينك محل سكونت؟
زمين خاك
آن چيست بر گردن نهادي؟
امانت است
قدت؟
روزي چنان بلند كه همسايه خدا،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك
اعضاء خانواده؟
حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك
روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق
رنگت؟
اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه
چشمت؟
رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم دئر هواي دوست
نه آ نچنان وزين كه نشينم بر اين خاك
جنست ؟
نيمي مرا ز خاك ، نيمي دگر خدا
شغلت ؟
در كار كشت اميدم
شاكي تو ؟
خدا
نام وكيل ؟
آن هم خدا
جرمت؟
يك سيب از درخت وسوسه
تنها همين ؟
همين!!!!
حكمت؟
تبعيد در زمين
همدست در گناه؟
حواي آشنا
ترسيده اي؟
كمي
ز چه؟
كه شوم اسير خاك
آيا كسي به ملا قاتت آمده؟
بلي
كه؟
گاهي فقط خدا
داري گلايه اي؟
ديگر گلايه نه؟، ولي ...
ولي چه ؟
حكمي چنين آن هم يك گناه!!؟
دلتنگ گشته اي ؟
زياد
براي كه؟
تنها خدا
آورده اي سند؟
بلي
چه ؟
دو قطره اشك
داري تو ضامني؟
بلي
چه كسي ؟
تنها كسم خدا
در آ خرين دفاع؟
مي خوانمش كه چنان اجاب

التماس داری برای همه انسانها

برای لیلیِ مجنون و خود مجنون دعا کنید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

به خاطر تو

 

به خاطر تو
در باغهاي سرشار از گلهاي شكوفنده
من
از رايحه بهار زجر مي كشم !

چهره ات را از ياد برده ام
ديگر دستانت را به خاطر ندارم
راستي ! چگونه لبانت مرا مي نواخت ؟!

به خاطر تو
پيكره هاي سپيد پارك را دوست دارم
پيكره هاي سپيدي كه
نه صدايي دارند
نه چيزي مي بيننند !

صدايت را فراموش كرده ام
صداي شادت را !
چشمانت را از ياد برده ام .

با خاطرات مبهمم از تو
چنان آميخته ام
كه گلي با عطرش !
میمیرم

با دردي چونان زخم !
اگر بر من دست كشي
بي شك آسيبي ترميم ناپذير خواهيم زد !


نوازشهايت مرا در بر مي گيرد
چونان چون پيچكهاي بالارونده بر ديوارهاي افسردگي !

من عشقت را فراموش كرده ام
اما هنوز
پشت هر پنجره اي
چون تصويري گذرا
مي بينمت !

به خاطر تو
عطر سنگين تابستان
عذابم مي دهد !
به خاطر تو
ديگر بار
به جستجوي آرزوهاي خفته بر مي آيم

شهابها !
سنگهاي آسماني !!

 دوستت ندارم
چنان که گویی زبر جدی یا گل نمک
یا پرتاب آتشی از درون گل میخک

تو را دوست دارم
همانند بعضی چیزهای سیاه
که باید دوست داشت
محرمانه، بین سایه و روح

تو را دوست دارم
همانند گلی
که هرگز شکفته نشد ولی
در خود نور پنهان گلی را دارد.

ممنون از عشق تو
شمیم راستینی از عطر
برخاسته از زمین
که می روید در روحم سیاه

تو را دوست دارم
بدون آنکه بدانم
چگونه،چه وقت،از کجا
دوستت دارم
سریح،بون پیچیدگی و غرور
تو را دوست دارم
چون راه دیگری نمیدانم که در آن
"من" وجود ندارم و تو...

چنان نزدیکی که دستهای تو
روی سینه ام،دست من است
چنان نزدیکی که چشمهایت بهم می آیند
وقتی بخواب میروم..

(لطفا به کسی بر نخوره چون قشنگ بود نوشتمش)

ـ ... دوست داری یا نه ؟؟؟ ـ

يك تور ماه گيري ساخته ام

امشب مي خواهم ماه را شكار كنم.

آن را دور سرم چرخ خواهم داد

و قرص بزرگ ماه راخواهم گرفت

فردا نگاهي به آسمان بكن،

اگر ماه در آن نديدي

بدان كه آخر سر شكارش كردم

و انداختمش توي تور

امااگر ماه همچنان ميدرخشد

يك ذره پائين تر را نگاه كن

و مرا ببين كه با ستاره اي

در تور ماه گيري ام در آسمان پرواز مي كنم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

اس ام اس های عشقولانه

 

اس ام اس های عشقولانه

برای  اس ام اس ها زیبا و جدید

به ادامه مطلب مراجعه کنید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

آتش عشق ....

 

این یعنی گریه ی عاشقانه

 

تكيه به شونه هام نكن من از خودت خسته ترم

ما كه بهم نمي رسيم بسه ديگه بزار برم

كي گفته بود به جرم عشق يه عمري پرپرت كنم

حيف تو نيست كنج قفس چادر غم سرت كنم

من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها

نه برده حلقه به دوش نه ناجي فرشته ها

تو ابن دو روز زندگي شبيه من فراوونه

يه لحظه چشماتو ببند گذشتن از من آسونه

من عاشقم همينو بس غصه نداره بي كسي

قشنگي قسمت ماست كه ما بهم نميرسيم

http://img93.echo.cx/img93/3461/186nj.jpg

هميشه عكس نازت روبرويم

نگاه تو دليل جستو جويم

چرا بايد تمام حرفها را

بدون تو يه تصويرت بگويم

تا به حال این قدر نزدیک ما ه بودی

آنقدر در آتش عشقت ميسوزم تا شايد پيش من برگردي

  اما آن زمان براي برگشت خيلي دير است

چون ار آتش عشقت خاكسترشده ام

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

وقتی ...

 

وقتي مي خواستم زندگي کنم گفتند: برو

وقتي به راستي سخن گفتم گفتند: دروغ است

وقتي به ستايش رو آوردم گفتند: خرافات است

وقتي  گريستم  گفتند : کودکانه است

وقتي  خنديدم  گفتند : ديوانه است

وقتي سکوت کردم گفتند : عاشق است

وقتي  عاشق  شدم گفتند : گناه است

بهار و باور ندارم برگا رو باور ندارم

تو اين هواي بي کسي فردا رو باور ندارم

دلم پر از حکايته حکايت برگه و باد

ديگه خودم خوب ميدونم اوني که رفته نمياد

اون که منو ميخواد ولي جرات گفتن نداره

فقط دلش ميخواست بياد اشک منو در بياره

اون روز بايد يادت بياد ريزش اشکاي منو

ميريخت به پاي دل تو ميگفت که از اينجا نرو

يه روز مياد اسم منو رو سنگ گوري ميخوني

ميدوني تو دوست دارم ميدوني تو خوب ميدوني

 

Image hosting by TinyPic

 

ز غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد

 

عجب از محبت من كه در او اثر ندارد

 

غلط است هر كه گفته دل به دل راه دارد

 

دل من ز غصه خون است

 

ولي او خبر ندارد

 

Image hosting by TinyPic

 

ببخش كه عاشقت بودم

خسته و دلسرد نبودم

ببخش كه مثل تو نشد

خيانتو ياد بگيرم

اگر كه گفتم به چشات

بذار واسه تو بميرم

ببخش اگه تو گريه هام

دورنگي و ريا نبود

اگر كه دستام مثل تو

با كسي آشنا نبود

ببخش اگه تو عشقمون

كم نميذاشتم چيزي رو

ببخش كه يادم نميره

اون روزاي پاييزي رو

لياقت دستاي تو

بيشتر از اين نبود عزيز

نه نمي خوام گريه كني

براي من اشكي نريز

 

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

مجنون دلش گرفته !!!

 

دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم

                 تو روزگار بی کسی یه عمره که در به درم

 

ما که به هم نمیرسیم بسه دیگه بزار برم

کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم

حیف تو نیست کنج قفس چادر غم سرت کنم

من نه قلند شبم نه قهرمان قصه ها

نه برده ای حلقه به گوش نه ناجی فرشته ها

من عاشقم همین و بس غصه نداره بیکسیم

قشنگیه قسمت ماست که ما به هم نمیرسیم

 

گاه برروی زمین زل میزنم

     گاه بر حافظ تفاءل میزنم

            حافظ دیوانه فالم را گرفت

                   یک غزل آمد که حالم را گرفت

                            ما زیاران چشم یاری داشتیم

                                 خود غلط بود آنچه میپنداشتیم

                                                                     

به تو از تو مینویسم به تو ای همیشه دریاد

ای همیشه از تو زنده لحظه های رفته بر باد

وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود

زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

کمي مکث کنيد !!!

 


 

کمي مکث کنيد !!!


 

 

رسيدن به اوج کار راحتي نيست ،اما در اوج ماندن کار بسيار سختي است

زماني عاشق مي شوي که در قلبت جايي براي عشق وجود داشته باشد.

آينده از آن توست ، اگر از امروزت حداکثر استفاده را ببري .

تنها زماني پير شده اي که احساس پيري کني.

توانمندي و قابليتهاي تو به اندازه اي است که آنها را ببيني.

ياس و نااميدي تنها به دنبال آدمهاي ضعيف مي گردند.

تنها زماني به عقب برگرد که بخواهي درسي از گذشته ات بگيري.

کسانيکه سريعتر ميروند هميشه زودتر به مقصد نمي رسند

.قدرت واقعي در منطق قوي تو نهفته است.

تاريکي و سکوت شب زيباست به شرط آنکه در آن تاريکي ، روشن فکر کني.

مي توانيد بهترين باشيد ، کافي ست که بخواهيد و اراده کنيد، باور کنيد.

به همين سادگي . لطفا کمي مکث کنيد!!

 ****************************************************


اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است

اگر دنياي ما درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است

اگر عاشق شدن يك گناه است دل عاشق شكستن صد گناه است

به جاي  دسته گلي كه فردا بر گورم نثار كني

امروز با شاخه گلي يادم كن

به جاي اشكي كه فردا بر مزارم مي ريزي

امروز با تبسم مختصري شادم كن

امروز كه در نزد توام  مرحمتي كن

فردا كه شوم خاك

 چه سود اشك فايده ندام

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

دوستت دارم

 

 

غروب که میشود

همیشه دلتنگم

دلتنگ آمدنت

صدای ثانیه ها را میشنوم

می خواهم فرار کنم

ازخودم ، ازتو

از هر چیزی که مرا دلبسته تراز این میکند

میخواهم تو را انکار کنم

عشق را با همه زیبائیش

انکار میکنم

من چرا باید تمام مهرم را

در سبد پرگل ارمغان تو کنم

چرا باید به انتظار آمدنت بنشینم

اما تو بارانی

مگر میشود بارش باران را منکر شد

من نمیخواهم به حرف دلم گوش کنم

امانمیشود بارش باران را منکر شد

وعشق راانکار کرد

دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

کلبه ي ليلي و مجنون

 

به نام کليد دار کلبه ي ليلي و مجنون

بي تو مهتاب شبي باز از ان کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم و خيره بدنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم ان عاشق ديوانه که بودم

در نهال خانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد

تو بمن گفتي از اين عشق هذر کن لحظه اي چند بر اين اب نظر کن

با تو گفتم هذر از عشق نتانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم

برگي از شاخه فرو ريخت مرغ ناله ي تلخي زد و بگريخت

باز گفتم که تو صيادي و من اهوي دشتم تا به دام تو درافتم

همه جا گشتم و گشتم

هذر از عشق نتانم سفر از پيش تو هرگز ندانم

 

آمدي

 رفتي

 تر شدي

 همه را نگريستم

 خوب شدم

 نه به خاطر رفتنت

به اين همه صبرم باليدم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

با خود خیال کردم که ....

 

 

 

با خود خيال کردم که تو با من همراه و هم دردي

يا که دوستم داري ديوونه بودم من

اون وقتا که مثل يه سايه من هر جا به دنبالت

دلواپس و شبگرد ديوونه بودم من

کاشکي که عمرم رو از بين نمي بردم حتي غرورم رو پيشت نمي شکستم

چون عاشقت بودم هر روز دعا کردم شايد که برگردي اما شکستم من  ؟؟؟

از غصه و دوري دلتنگ و داغونم گفتي پر از دردي اين را نمي دونم

اما خدا ميدونه که من عا شقت بودمممممممم

 با من چنين کردي چرا اين را نمي دونم

عمري گذشت و رفت من بي خبر از تودر زندگيت خوشبخت هر جا که هستي تو

يک ارزويي در دلم اين است که خوش باشي

اما بدون تا اخر عمرم هستم به ياد تو 

چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

        

من تمام قصه هام قصه توست
اگه غمگین
اگه غمگین اون از غصه توست
یدفعه مثل یه آهو
توی صحراها رمیدی
بس که چشم تو قشنگ بود
گله گرگ و ندیدی
دل نبود توی دلم
تو رو گرگا نبینن
اونا با دندون تیز
به کمینت نشینن
الهی من فدای تو
چی کار کنم برای تو
اگه تو این بیابونا
خاری بره تو پای تو
یدفعه مثل پرنده
فقس عشق و شکستی
پر زدی تو آسمونا
رفتی اون دورا نشستی
دل نبود توی دلم
گم نشی تو کوچه باغا
غروبا که تاریکه
نریزن سرت کلاغا
نخوره سنگی به بالت
پرت نشه فکروخیالت
من تمام قصه هام قصه توست
اگه غمگین اون از غصه توست
یدفعه مثل یه گل
رفتی تو دست خزون
سیل و بارون و تگرگ
می یومد از آسمون
بردمت توی گلخونه
که نریزه تو سرت
که یه وقت خیس نشه
یخ کنه بال و پرت
نشکنی زیر تگرگ
نریزه از تو یه برگ
من تمام قصه هام قصه توست
یدفعه مثل یه شمع
داشتی خاموش می شدی
اگه پروانه نبود
تو فراموش می شدی
آره پروانه شدم
تا پرام سوخته شه
تا آتیش دل تو
به دلم سوخته شه
که بسوزه پرو بالم
که راحت بشه خیالم
دارم از تو مینویسم
تو که غم داره نگات
اگه دوست داشتی بگو
تا بازم بگم برات
انقدر می گم
تا خسته شم
با عشق تو
شکسته شم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

تو مثل ..

 

پرسه در خاک غریب پرسه بی انتهاست
همگریز غربتم زاد گاه من کجاست
تو شبای پرسه دلواپسی که میخوام دنیا رو فریاد بزنم
به کدوم لهجه ترانه سر کنم به کدوم زبون تو رو داد بزنم
گم و گیج و تلخ و بی گذشته ام توی شهری که پناه داده به من
از کدوم طرف می شه به هم رسید همه کوچه ها به غربت می رسن
تو کدوم پس کوچه اولین سلام گنبد سبزو پر از ترانه کرد
تو کدوم محله پسین وداع ، غزلهای عشق رو غمگنانه کرد
کوچه ها و خونه ها و محله ها ، اینجا دفترچه های بی خاطره ان

 

 

تو مثل

 تو مثل خواب نسيمي به رنگ اشك شقايق

تو مثل شبنم عشقي به روي پونه عاشق

تو مثل دست سپيده پر از تولد نوري

تو مثل نم نم باران و لطيف و پاك و صبوري

تو مثل مرهم ياسي براي قلب شكسته

تو سايبان اميدي براي يك دل خسته

تو مثل يك غنچه لطيفي به رنگ حسرت شبنم

تو مثل جذبه عشقي در انتظار رسيدن

در امتداد نوازش گلي ز عاطفه چيدن

 

هميشه اولين شانس رو درياب!

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري باشه، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!.. زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو درياب

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

احمدی نژاد

 

سلام؛

این عکس رو دیدم حیفم اومد نذارم تو وبلاگ چون واقعان دلم سوخت واسه

 رئیس جمهور.

هر چند هیچ ربطی به موضوع وبلاگم نداشت ولی خوب دیگه...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

میخوای بدونی چقدر دوستت دارم ؟

 

 

اگه یه روز دلت خواست بدونی که چقدر دوست دارم

خواستی بدونی باورت دارم ...

تمام نفس هایی که تا حالا کشیدی +تمام گام هایی رو که تا حالا برداشتی+

تمام قطره هایی که باید به درد دلشون گوش کنی+تمام گل برگ های سرخی

رو که نامت رو روشون حک کردم +تمام ستاره های آسمون رو به توان

بی نهایت برسون ... تا بفهمی که چقدر دوست دارم ...

و من تا روزی که آنها رو حساب کنی دوستت دارم ...

 

 

دوباره در خیال تو قصه هام نیمه تموم مونده ... دیگه یادت تو شبهای

بی ستاره تنهام نمی ذاره ...دوباره یاد چشمات گونه هامو تر کرده

دوباره یاد عشقت بی خوابم کرده ...دوباره دوبیتی هام بی صدا شدن

دوباره ستاره های آسمون از دوری تو بی فروغ شدن ...

دیگه بی تو خواب به چشمام نمی یاد ... دیگه دنیا رو با عاشقای

سینه چاکش نمی خوام ... حالا که نیستی بدون... هر جا که باشی ...

تویی اون تک ستاره شبهای تنهایی من ...

 

 

اگر مي دانستي که چقدر دوست دارم سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي
گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي
که اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي
و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي کردي
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي
و سال ها برايش گريسته اي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد
کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
و مرا از اين عذاب رها مي کردي

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

عشق از ديد يعضی ها

 

اما عشق از ديد يعضی ها :

 

 

 

1.عشق از ديد جاج آقا : استغفرالله باز از اين حرفاي بي ناموســي زدي ؟!
( جمله عاشقانه : خداوند همه جوانان رو به راه راست هدايت كنه )

۲.عشق از ديد يك رياضيدان : عشق يعني دوست داشتن بدون فرمـــول !
( جمله عاشقانه : آه عزيزم به اندازه سطح زير منحني دوستت دارم )

۳.
عشق از ديد رحيم گوشكوب بقال سر كوچه : والا زمان ما عشق مشق نبود ننمـون رفت اين فاطي اتوماتيك رو واسمون گرفت !
( جمله عاشقانه : هوي فاطي شام چي داريم ؟ )

۴.
عشق از ديد مرتضي ايدزي ( در زندان ) : اوچيكتيم عشقي !
( جمله عاشقانه : خاك زير پاتيم ... نشاشي كه گل ميشيم )

۵.
عشق از ديد ننه بزرگم : نزن ننه اين حرفارو ! راستي اين دختر بتـــــــول خانوم خيلي دختر خوب و با كمالاتيه !
( جمله عاشقانه : بريم خواستگاري ... )

۶.
عشق از ديد دوست دخترم : عزيزم تو كه عاشقمي پس چرا هزينـــــــه جراحي دمـــــاغمو نميدي ؟! واسه ناهار هم بريم سورنتو ... ناديا و دوستشم ميان ... دوست ناديا واســـش يه ماتيز گرفته ! تو حتي حاضر نيستي واسه مــن كه اينهمه دوستت دارم يه پرايد بخري ؟!
( جمله عاشقانه : عزيزم گوشي سوني ميخوام .. راستي دوستت هم دارم! )

۷.
عشق از ديد غلام شوفر : رادياتور عشق من از برايت جوش آمده ! باور نداري بر آمپرم بنگر!
( جمله عاشقانه : عزيزم دوست دارم ! بووووو بوووووو بوووووغ )

۸.
عشق از ديد دختراي ترشيده : خدا جون يعني ميشه بياد خواستگاريم ؟!!
( جمله عاشقانه : يا شابدالعظيم
۱۰۰۰
تومن نذرت كه بياد خواستگاريم )

۹.
عشق از ديد ارازل و اوباش ( جوات ) : عشق مشق سرش گرده ! خونه خالــــــــــي نداري؟
( جمله عاشانه : بوووق ... آبجي مياي بريم كثافتكاري ؟ )

۱۰.
عشق از ديد بابام : آخه پسر عشق واست نون و آب ميشه ؟! حالا بگو ببينم باباش چي كارست‍ ؟
( جمله عاشقانه : برو دختر حاج آقارو بگير )

۱۱.
عشق از نگاه ننم : وا مگه تو امسال كنكور نداري ؟! عشق باشه واسه بعد !
( جمله عاشقانه : اوا غذام سوخت )

 

 

در عرض یک دقیقه می شه


یکی رو خورد کرد ... در عرض یک ساعت


می شه کسی رو دوست داشت ... در عرض یک


روز می شه عاشق شد ... ولی یه عمر طول

 

می کشه تا کسی رو فراموش کنی

 

 

در دل بي تاب و تبم عشق تو بود              در همه شعر شبم عشق تو بود

   در همه ستاره هاي قلب من                     در همه فكر من ياد تو بود

  در همه جا در همه جاي دلم                      در همه فكر غمم ياد تو بود

   بي تو من غمي ندارم                      در همه غم هاي عالم ياد تو بود

   آن شبي كه آمدي در ذهن من        در همه جا در همه جاي دلم ياد تو بود

   آن شبم عشق شد در قلبم فزون              عشق هايم همه در ياد تو بود

كاشكي مي دونستي كه بي تو من آهي ندارم   دار و ندارم همه در عشق تو بود

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

تنهای تنها

 

 

محبتت را پاسخ نخواهند گفت
صورتت را به مهربانی کسی نخواهد بوسید
دستان سردت را گرمای دستی نخواهد گرفت
غمت را نمی پرسند ز چیست
تنهای تنها ، باید بروی
محبت و مهر و وفا سالیان ِ درازی است که به گورستان سفر کرده اند
مگر جنازه هایشان را خودمان دفن نکردیم؟
به همین زودی یادت رفت؟
در گورستانِ نامردی و بی شرمی؟
یادت رفته است که دیگر کسی عاشق نخواهد شد؟
کسی دیگر یادش نمی آید اشکهایت را
دیگر حتی کسی مرهمی برای زخم های دلت نخواهد شد
دیگر پای پنجره به انتظار محبت و عشق و عاشق شدن و رسیدن پیام خوش مباش
آن خبر نمی آید
هرگز نمی آید
یادت نرود!صداقت را خیلی وقت است که مدفون ساخته اند
هیچ نیست
نه نانی! نه دلِ خوشی! نه دل عاشقی و نه پیام خوشی در راه
و نه محبت و صداقت و رفاقتی
دیگر پاسخی نمی آید

  بازم منو تو....


 

هميشه از اولش يه حس خاصی به اين وبلاگ داشته ام

شايد بخاطر اسمشه و اين قرابتی که با پاييز دارم

يه جور خودمونی بودن...

ديشب که سرم تو کتاب بود و داشتم جزوه ی درسيمو ميخوندم

يه دفعه به اين فکر افتادم که تمومش کنم....

چيو؟

غصه خوردنو ميگم ديگه ....

توی اين هفته های خاکستری کارم شده بود غصه خوردن

اونم از نوع عاشقانه اش که حسابی آدمو از پا در می ياره

بگذريم که من مقاومم ....اما خب برای منم بی اثر نبوده

اما ديشب يه تصميم خوب گرفتم :

بی خیــــــــــــــــــــــال دنيا و غصه هاش

اصلا به من چه اين آسمون و فلک ميخوان با آدم بجنگن؟؟

راستش کلی غصه خوردم که نمی تونم بيام ايران

اما اونم بی خيال حتما يه مصلحتی داشته

يه مدتی لازمه بی خيال بشم

يه جورايی ميخوام به زمان فرصت بدم که آبها رو از آسياب بيندازه

خلاصه که غم دنيا مال دنيا

ما را اين گوشه ی دنج بس!

 

ستيز برگ و تگرگه.....

نبرده عشق و نفرت.....

وای بر من ......وای بر من.....

چه ناشيانه عشق ورزيدم....

چه تنها ماندم....

حالا ديگه چه فرقی داره بدونم روز ميلاد عشقت کی بوده؟

نميدانم چه شد کجا رفت آن همه حرفهای قشنگ....

کجا رفتند آن روزهای منتظر نشستن؟

کجا رفتند اون رنگهای آبی؟

من

اينجا

تنها

مانده ام 

در زير باران نشسته بودم چشمم را به آسمان دوخته بودم چشمم را به ابرهاي سرگردان دوخته بودمانتظار مي کشيدمانتظار قطره اي عاشق از باران که از آسمان بيايد و بر چشمانم بنشيند تا شايد چشمانم عاشق آن قطره شود باران مي باريد آسمان مي ناليد، ابرها بي قرار بودندصداي رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود خيس خيس شده بودم ، مثل پرنده اي در زير باران! دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شايد خودم قطره عاشق را ميان اين همه قطره پيدا کنم مي دانستم قطره هايي که از آسمان مي ريزد اشکهاي آسمان است اشکهايي که هر قطره از آن خاطره اي بيش نبود در روياهايم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در ميان ابرها، در ميان قطره ها! چطور مي شود از ميان اين همه قطره باران ، قطره عاشق را پيدا کرد؟! قطره هايي که هر وقت به زمين ميريخت يا به دريا مي رفت!، يا به رودخانه! ، يا به صحرا مي رفت و ...به زمين فرو مي رفت و يا بر روي گل مي نشست! من به دنبال قطره اي بودم که بر روي چشمانم بنشيند نه قطره اي که عاشق دريا يا گل شودو يا اينکه ناپديد شود! من قطره عاشق را مي خواستم که يک رنگ باشد! همان رنگ باران عشق من…! نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغايي بود! انتظار به سر رسيد ، قطره عاشق به چشمانم نرسيد ...! باران کم کم داشت رد خود را گم مي کردو آسمان داشت آرام ميگرفت! دلم نمي خواست آسمان آرام بگيرد اما! من نا اميد نشدم و باز هم منتظر ماندم آنقدر انتظار کشيدم تاقطره آخرباران را از آن بالاها مي ديدم قطره اي که آرزو داشتم به چشمانم بنشيند آرزو داشتم بيايد و با چشمانم دوست شودقطره باران داشت به سوي چشمانم مي آمد نگاهم همچنان به آن قطره بودطوفان سعي داشت قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشيند اما آن قطره عشق با طوفان جنگيد ، از طوفان گذشت و به چشمانم نشستچه لحظه قشنگيدر همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمين مي ريخت چشمان من هم شروع به اشک ريختن کرد اشکهايم با آن قطره يکي شده بوداحساس کردم قطره عاشق در ...قلبم نشستهبه قطره وابسته شدم آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بودهمان قطره اي که باران عشقم به من هديه داد

 

 

راستی مگه فرقی ميکنه کی از خورجين رنگارنگ پاييز افتاده باشم؟

وقتی هوهوی سرمای زمستون توی دل پاييز پيچيد

سراسيمه بانوی طلاييه پاييز

خورجينش را بست و رو به افق فردا رفت

به پشت سر نگاه نکرد

نديد چه برگهايی از آن کيسه ی جادويی اش جا مانده اند

آخر من در آن لحظه ی وداع

داشتم به نوای آن پرنده ی غمگين گوش ميدادم

و زمان بازيچه ی دست فصلهاست

برايش فرقی نميکند

که يک برگ در اين عبور چه تنها اينجا جا مانده باشد

و فردا بهار می آيد

با تن پوش سبز و نم نم باران

و من باز هم غريبم

باز هم غريبم

Autumn Leaves.jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

عشق یعنی ؟

 

عشق یعنی

 

عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار

عشق يعني يك تمنا , يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز

عشق يعني چشم خيس مست او
زير باران دست تو در دست او

عشق يعني ماتهب از يك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق
گرمي دست تو در آغوش عشق

عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "
تا سحر از عاشقي با او بخوان

عشق يعني هر چه داري نيم كن
از برايش قلب خود تقديم كن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

عشق چیست ؟

 

nili

عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن

یک صداقت راستین و صمیمی بی انتها و مطلق . . .

عشق در دریا غرق شدن است  و دوست داشتن در دریا شنا کردن. . .

عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن میدهد . . .

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . . .

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالهل

بر آن اثر  میگذارد اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی

و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست . . .

ّآری باشی و زندگی کنی. . . که دوست داشتن از عشق برتر است

و من هرگز خود را تا سطح بلند ترین قله عشقهای بلند

پایین نخواهم آورد . . .

عشق زندگی است.

عشق هرگز خطا نمی کند و زندگی تا زمانی که

عشق هست به خطا نمی رود.

در بنیان تمامی مخلوقات عشق همچون عطیه برتر

حاضر است .

زیرا هنگامی که هر چیز دیگری به پایان می رسد    عشق می ماند . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

شبیخون عشق

 

بنام اوني كه هر چي ميده چيزي نمي خواد

 

سلام

كتاب شاعر شهرمونو باز كردمو اين شعرو ديدم :

باز عشقم زد شبيخون اي عجب      گوچه مي خواهي زمن اين نصف شب؟

عشق اي آتش زن دنيا و  دين               ما دگر هستيم خا كستر نشين

عشق اي پرورده ي دامان من               بيش از اين بر اتشم دامان مزن

عشق اي بيچاره ساز چاره سوز                 قصدجان ناتوان داري هنوز؟

عشق اي بيداد را بنياد نه                          عشق اي  بنياد  را بر باد ده

عشق اي همسايه ي آوارگي                    عشق اي سرمايه ي بيچارگي

عشق اي زندان تاريك بلا                         عشق اي   زنجير پا ي مبتلا

عشق اي درياي طوفان زاي غم                عشق اي وحشت فزا قعرعدم

و....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

خدايا عاشقم ، عاشقترم كن

 

ليلي و مجنون

 

عامر از بزرگان عرب بود و فرزندي بنام قيس داشت كه در مكتب درس عشق آموزشد و خود را معروف خاص و عام ساخت. پدر ليلي از ازدواج دخترش با مجنون به بهانة اينكه از خانوادة سرشناسي است و قيس عقل درستي ندارد سرباز زد و مجنون ناكام كه شيفتة ليلي بود ، سر به بيابان گذاشت. پدرش بعد از مدتها پيگردي او را يافت و به خانة خدايش برد تا از اين عشق نافرجام توبه اش دهد. مجنون در خانة خدا دست به دعا درآورد كه:


خدايا عاشقم ، عاشقترم كن.


بدين سان مجنون به آوارگي خود در صحرا و بيايان ادامه داد. نوفل ، جواني شجاع كه به عزم شكار رفته بود ، در صحرا بر حال زار مجنون رحمت آورد و قول داد با قدرت مال و بازو و زر و زور ، طايفة ليلي را منكوب كند و ليلي را از آن مجنون سازد. بين نوفل و قبيلة ليلي جنگ درگرفت . نوفل پيروز شد ، اما مجنون در خيال ليلي در بيابان بسر مي برد. عاقبت ليلي را بر ابن اسلام عقد كردند. مجنون از شوهر كردن ليلي آگاه شد:


چنان سرخود بكوفت بر سنگ
كز خون همه كوه گشت گلرنگ
و زبان به شكوه از ليلي گشود كه :
گيرم دلت از ره وفا شد
آن دعوي دوستي كجا شد
من مهر تورا بجان خريده
تو مهر كسي دگر گزيده


اما اين دو در نهان راز و نياز داشتند. بعد از مدتي ابن اسلام شوهر ليلي ناكام از دنيا رفت. مدتي بعد ليلي هم درگذشت. مجنون خبردارشد وبر سر تربت ليلي آمد. در حالي كه گريان بود :


برداشت بسوي آسمان دست
انگشت گشاد و ديده بربست
كاي خالق هرچه آفريده است
سوگند به هرچه برگزيده است
كز محنت خويش وارهانم
در حضرت يار خود رسانم
اين گفت و نهاد بر زمين سر
وان تربت را گرفت در بر
او نيز گذشت از اين گذرگاه
وان كيست كه نگذرد از اين راه

 

**********************

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

افتتاحیه وبلاگ . اولین پست وبلاگ لیلی و مجنون

 

بسم الله  الرحمن الرحيم

 

به نام آنكه عشق را آفريد و به ما هديه كرد

 

 

سلام دوستان

 

 

به وبلاگ ليلي و مجنون خوش آمدين

 

 

 

اميدوارم كه خوشتون بياد

 

 

در تاریخ ۱۳۸۶.۰۲.۱۶ آغاز به کارم می کنیم

 

 

دوستان در ادامه راه این حقیر را از یاریتان

 

 

بی بهره نگذارید

 

 

با قلم محمد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها