
هميشه از اولش يه حس خاصی به اين وبلاگ داشته ام
شايد بخاطر اسمشه و اين قرابتی که با پاييز دارم
يه جور خودمونی بودن...
ديشب که سرم تو کتاب بود و داشتم جزوه ی درسيمو ميخوندم
يه دفعه به اين فکر افتادم که تمومش کنم....
چيو؟
غصه خوردنو ميگم ديگه ....
توی اين هفته های خاکستری کارم شده بود غصه خوردن
اونم از نوع عاشقانه اش که حسابی آدمو از پا در می ياره
بگذريم که من مقاومم ....اما خب برای منم بی اثر نبوده
اما ديشب يه تصميم خوب گرفتم :
بی خیــــــــــــــــــــــال دنيا و غصه هاش
اصلا به من چه اين آسمون و فلک ميخوان با آدم بجنگن؟؟
راستش کلی غصه خوردم که نمی تونم بيام ايران
اما اونم بی خيال حتما يه مصلحتی داشته
يه مدتی لازمه بی خيال بشم
يه جورايی ميخوام به زمان فرصت بدم که آبها رو از آسياب بيندازه
خلاصه که غم دنيا مال دنيا
ما را اين گوشه ی دنج بس!

ستيز برگ و تگرگه.....
نبرده عشق و نفرت.....
وای بر من ......وای بر من.....
چه ناشيانه عشق ورزيدم....
چه تنها ماندم....
حالا ديگه چه فرقی داره بدونم روز ميلاد عشقت کی بوده؟
نميدانم چه شد کجا رفت آن همه حرفهای قشنگ....
کجا رفتند آن روزهای منتظر نشستن؟
کجا رفتند اون رنگهای آبی؟
من
اينجا
تنها
مانده ام

در زير باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم چشمم را به ابرهاي سرگردان دوخته بودم…انتظار مي کشيدم…انتظار قطره اي عاشق از باران که از آسمان بيايد و بر چشمانم بنشيند… تا شايد چشمانم عاشق آن قطره شود… باران مي باريد آسمان مي ناليد، ابرها بي قرار بودند…صداي رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود… خيس خيس شده بودم ، مثل پرنده اي در زير باران…! دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شايد خودم قطره عاشق را ميان اين همه قطره پيدا کنم… مي دانستم قطره هايي که از آسمان مي ريزد اشکهاي آسمان است… اشکهايي که هر قطره از آن خاطره اي بيش نبود… در روياهايم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در ميان ابرها، در ميان قطره ها! چطور مي شود از ميان اين همه قطره باران ، قطره عاشق را پيدا کرد؟! قطره هايي که هر وقت به زمين ميريخت يا به دريا مي رفت!، يا به رودخانه! ، يا به صحرا مي رفت و ...به زمين فرو مي رفت و يا بر روي گل مي نشست!… من به دنبال قطره اي بودم که بر روي چشمانم بنشيند نه قطره اي که عاشق دريا يا گل شود…و يا اينکه ناپديد شود!… من قطره عاشق را مي خواستم که يک رنگ باشد!… همان رنگ باران عشق من…! نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغايي بود!… انتظار به سر رسيد ، قطره عاشق به چشمانم نرسيد ...! باران کم کم داشت رد خود را گم مي کرد…و آسمان داشت آرام ميگرفت! دلم نمي خواست آسمان آرام بگيرد اما…! من نا اميد نشدم و باز هم منتظر ماندم… آنقدر انتظار کشيدم تا…قطره آخرباران را از آن بالاها مي ديدم… قطره اي که آرزو داشتم به چشمانم بنشيند… آرزو داشتم بيايد و با چشمانم دوست شود… قطره باران داشت به سوي چشمانم مي آمد… نگاهم همچنان به آن قطره بود…طوفان سعي داشت قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشيند… اما آن قطره عشق با طوفان جنگيد ، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…چه لحظه قشنگي…در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمين مي ريخت چشمان من هم شروع به اشک ريختن کرد… اشکهايم با آن قطره يکي شده بود…احساس کردم قطره عاشق در ...قلبم نشسته…به قطره وابسته شدم… آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود…همان قطره اي که باران عشقم به من هديه داد

راستی مگه فرقی ميکنه کی از خورجين رنگارنگ پاييز افتاده باشم؟
وقتی هوهوی سرمای زمستون توی دل پاييز پيچيد
سراسيمه بانوی طلاييه پاييز
خورجينش را بست و رو به افق فردا رفت
به پشت سر نگاه نکرد
نديد چه برگهايی از آن کيسه ی جادويی اش جا مانده اند
آخر من در آن لحظه ی وداع
داشتم به نوای آن پرنده ی غمگين گوش ميدادم
و زمان بازيچه ی دست فصلهاست
برايش فرقی نميکند
که يک برگ در اين عبور چه تنها اينجا جا مانده باشد
و فردا بهار می آيد
با تن پوش سبز و نم نم باران
و من باز هم غريبم
باز هم غريبم
