تبليغاتX
لیلی و مجنون

لیلی و مجنون

یادگاری از یه دوست به وبلاگ لیلی و مجنون

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم
بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي دردامن اندوه كشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

دلم برات تنگ شده

 

دلم برات تنگ شده دلم میخواد یه باره دیگه زمان به عقب برگرده و منوپیش تو جا بذاره ..

اگه هنوزم منو از یاد نبردی بهت میگم که خیلی بیشتر از قدیما دوستت دارم.

برگرد.... برگرد دیگه نمیتونم تحمل کنم.تا امروز هیچ وقت به کسی اینجوری التماس

 نکرده بودم

میدونم که خودت میدونی منتظرت خواهم موند                                

در ظلمات زندگیم که دیگر کمکم  ناامیدم کرده بود به یک باره

از دور دست ها روزنه ی نوری پدیدار شد که امیدی دوباره را

به من بخشید.امیدی که شوق زیستن،شاد بودن،نفس کشیدن،

استوار بودن،تلاش کردن،با مشکلات مبارزه کردن،و... را به من بخشید

این نور چیزی نبود جز وجود کسی که فقط با بودنش در کنارم

همه چیز را برایم مهیا می کرد.یعنی همان چیزی که من در این شرایط

به آن نیاز داشتم و حالا بعد از دیدنش برای بدست آوردنش از هیچ

کوششی دریغ نمی کردم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

آخرين لحظه

 

اخرين لحظه ي رفتن تو يادم نمي ره
اشكا دونه دونه رو گونه ي من نشسته بود
دلم از جور زمونه خسته بود
وقتي كه تو بوسه هاتو مي دادي
انگاري اتيش به قلبم مي زدي
نوبت من كه رسيد انگاري ديرت شده بود
عشق بي دليل من دست و پا گيرت شده بود
با نگاه تو به ساعت دل من شكست و ريخت
شيشه ي عمر منم تموم شدو هيشكي نديد
تو مي رفتي رو تن برگاي خيس
فكر مي كردم تو خيالت كسي نيست
عمريه چشم به درم منتظر نامه هاي سالي يه بار
من مي خوام ببينمت تو و خدا فقط يه بار
به خدا دلم ديگه جاي شكستن نداره
پيش قلب بي وفات نگاه من كم ميا ره
امان از خوش خيالي در به دري اوارگي
ديگه لعنت مي فرستم به تو لعنت به زندگي

 

 

 

درد دلی با تو که از عشقت دلگیری و دیگر صدای تیشه ات به گوش کسی نخواهد رسید. شبهای سربی عشقت را به خاطر سپرده ای و افسرده تر از همیشه در پی ردپایی عاشقانه بر قلب شکسته ات هستی ..
روزهای دلتنگی تو را می شناسم و آشنایم با احساسی که داری. می دانم چگونه قلب عاشقات را در زیر لگدهای سهمگین خود له کرده است.
"زنده ماندن را بدون وجودش نمی خواهم" هزاران بار جمله را برای خود تکرار کرده ای و در آینه زنگار گرفته.
ای اشک چشمانت را دیدی با خود فکر کرده ای که چه شد که عشق بازی شد؟ چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتی یک قطره هم نگریست تا سوزشش التیام بگیرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکی را در ترانه هایمان گماشته اند؟ آرز عیب نیست ولی می گویند عشق گناه است باورت نمی شود عشق گناه باشد و تو یک گناهکار به همین راحتی مجازاتت می کنند و یک تبعید سرد برایت در نظر می گیرند چون عاشق شدی.
ولی هیچ وقت با خودت فکر کرده ای که انتهای این عشق ها چیست خرد شدن معشوقه های بی پروا و کم سو شدن امیدهای پوشالی و چیزی که آغاز شد باید پایانش را هم باور داشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

امتداد سرنوشت

 

تو ساده بودی مثل سایه
مثل شبنم رو شقایق
مثل لبخند سپیده
مثل شب گریه عاشق
بیتو شب دو باره اینه
رو بروی غم گرفته
پنجره باز بارون
من ولی دلم گرفته
وا....رنگ زندگی بود
وقتی تو فکر تو بودم
عطر گل با نفسم بود
وقتی از تو می سرودم
وقت راهی شدن تو
کفترا شعرامو بردن
چشام از ستاره سوختن
منو به گریه سپردن
رفتی و شب پر شد از من
از من و دلواپسی ها
رفتی و منو سپردی
به زوال اطلسی ها

        *********************************************** 

کی بود که از تو می نوشت؟
زندگی من و تو رو
با غم و غصه می سرشت؟
با این همه گناه و درد
کی می ره آخرش بهشت؟
ببین ببین که دست من
هر جا رسید از تو می نوشت
میون جاده ها هنوز
گرد مسافرا به جاست
تو شهر تو غریبه ام
غریبه ایی که بی صداست
نفس نفس می خوام
تو رو یه همنفس می خوام
تو شب انتظار تو
برای دل قفس می خوام
اگه تو باشی پیش من
سوت دلای در به در
دوباره خورشید می کشم
رو این شبای بی ثمر
سحر میاد شب سر میشه
درای بسته باز می شه
بهار میاد تو باغمون
برکه ی من دریا میشه
میون جاده ها هنوز
گرد مسافرا به جاست
تو شهر تو غریبه ام
غریبه ایی که بی صداست
نفس نفس می خوام
تو رو یه همنفس می خوام
تو شب انتظار تو
برای دل قفس می خوام
منو ببر ، منو ببر
بریم یه جای بی خطر
یه جا که از تو بشنوم
بگی برام گریه بخر
بگو بگو به من بگو
که من نشستم پشت در

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

می دانم که .....

 

می دانم که حقیقت دل کندن بسیار زجر آور است ولی باید با تیرگی ها جنگید و زیبا فکر کرد که تفکر زیبایی حتما زیبایی می افریند. بگذار قاصدک خیالت رهایی را تجربه کند و به دنبال کسی باش که با شب گریه هایت آشنا باشد. دل را به صاحب دل بسپار تا راه عشق را برایت هموار کند. این روزها جاده عشق خطرناک و بس صعب العبور است ولی اگر سازنده گوشه ای از احساس های شکسته ات دستان سردت را بگیرد از این راه به راحتی خواهی گذشت. کشتی شکسته روحت را مجالی ده تا معنی عشق واقعی را دریابد. فرهاد در بیستون چشم براه آمدنمان است باور کن تو هم ساکن شهرش خواهی شد.
دستانت را پر کن از محبت های واقعی انسان هایی که معنی عشق را می فهمند و از آن کسی که رد پایی از غم و دلتنگی رفتنش را بر دلت جای گذاشت دل بکن و مجنون وار عشق را با پاکی وجودت بیامیز تا صاحب قلب انسان فرشته خویی شوی.

می دانم که چگونه ای و حالت را درک می کنم. دقیقه های زجر آورت را می شناسم و می دانم که در پس احساس پاکت چقدر با بی محبتی اش گریان شدی. همه را می دانم ولی باید به اجبار بپذیری که دیگر معشوقه ای واقعی که با نورش فقط فضای دل تو را روشن کند کمیاب شده و آنکس که به لبخند تو به راحتی پاسخ دهد و گذشت را پیشه کند و صبورانه کنار گریه های تو بماند عاشق واقعی است.

 

عشق يعني حسرتي دريك نگاه
عشق يعني غربتـــي بي انتـها
عشق يعني فرصـت اما كـوتاه
عشق يعني مـرگ اما بي صـدا

 

کاش میشد تا کنی باور مرا
اشک چشم و آه سوزان مرا
کاش میشد در زمان بی کسی
حس کنی سردی دستان مرا
گفتمت عشقم به تو از جان فزون است
گفتمت سوز دلم از جان برون است
در جوابم :
خنده ایی آلوده و آتش میان دوده
و درد دلم افزوده و...
اکنون میان حادثه یا خاطره
زهری بدل خاری به پای من ، چنین بیهوده بی حاصل
نگاهم همچنان مانده به ساحل ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

دیوونتم دیوونتم دیوونه

 

 

شب شده سکته دوباره خونه
 
می گرده دل دنبال یک بهونه
 
می گرده باز گنجه ی خاطراتو
 
پی یه حرف ناب و عاشقونه
 
عکس تو رو باز می ذاره روبروش
 
که تا ته شب واسه تو بخونه
 
دلم تو التهابه که چه جوری
 
قدر چشای نازتو بدونه
 
تو عصری که قحطی عطر یاسه
 
اما به جاش دوست دارم گرونه
 
کافیه اسمتو یه جا ببینم
 
تا حس شعرم بزنه جونونه
من نمی تونم بگم اندازه شو
اینو فقط شاید خدا بدونه
 
محاله که عشق ما رو ندونن
 
برو سوال کن از گلای پونه
 
اگه بخوان خیلی کم از تو بگن
 
می گن همون که خیلی مهربونه ؟
 
بی خبری تو ولی از حال من
 
میندازم اینو گردن زمونه
 
چقدر حسودیم می شه وقتی همه
 
بهم می گن دل تو پیش اونه ؟
 
من خودم باز می زنم به اون راه
 
می گم بیارید واسه من نشونه
 
اما تا کی فریب بدم دلم رو
 
اون داره کلی آدرس و نشونه
 
مهم ولی تویی که اسم نازت
 
با من یه جایی پشت آسمونه
اونا نمی دونن ستاره هامون
 
دوتاس ولی توی یه کهکشونه
 
اینو بخون تا دوباره بدونی
 
دیوونتم ، دیوونتم ، دیوونه

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

من و....

 

ای چراغ هر بهانه                        از تو روشن از تو روشن

ای که حرفای قشنگت                  منو آشتی داده با من

من و گنجشکای خونه                   دیدنت عادتمونه

به هوای دیدن تو                          پر میگیریم از تو لونه

باز میایم که مثل هر روز                برامون دونه بپاشی

من و گنجشک ها میمیریم            تو اگه خونه نباشی

همیشه اسم تو بوده                    اول و آخر حرفام

بس که اسم تو رو خوندم              بوی تو داره نفسهام

عطر حرفای قشنگت                    عطر یک صحرا شقایق

تو همون شرمی که از اون             سرخه گونه های عاشق

شعر من رنگ چشاته                    رنگ پاک بی ریایی

بهترین رنگی که دیدم                    رنگ زرد کهربایی

من و گنجکای خونه..............

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

من دیوونه رو باش که

 

من دیوونه رو باش که نفهمیدم تو بی رحمی
 
تمام مشکلم اینه که حرفامو نمی فهمی
 
منو باش که نفهمیدم تو بی ذوقی بی احساسی
 
دروغ بود اینکه می گفتی تو هم محو گل یاسی
 
من دیوونه رو باش که شکستم با شکست تو
 
تو چه مردابی افتادم یه عمره با دو دست تو
 
من دیوونه رو باش واسه تو گریه می کردم
 
تو رو باش که نفهمیدی تو شعرم گم شده دردم
من دیوونه رو باش که به پای چشم تو سوختم
 
ولی بعد یه کم بازی تو با من بد شدی کم کم
من دیوونه رو باش که واسه عهدت قسم خوردم
باهات موندم ، باهات ساختم ، واست سوختم ،‌واست مردم
 
من دیوونه رو باش که بهاخمای تو خندیدم
 
همش یک گل تو باغچم بود اونم آخر واست چیدم
 
من دیوونه رو باش که به خوبیم عادتت دادم
 
شکستی قلبمو اما ندیدی رنگ فریادم
 
من دیوونه رو باش که واست روزامو سوزوندم
 
خوشی رو تو خودم کشتم ، ولی با چشم تو موندم
 
من دیوونه رو باش که کشیدم ناز چشماتو
چه قد تلخه بدون تو ، چه قدر سخته برام با تو
من دیوونه رو باش که خیال کردم تو مجنونی
تو حتی اسم مجنونم ، نه آوردی ،‌ نه می دونی
 
من دیوونه رو باش که قد دنیا دوست دارم
 
نه اما من دوست داشتم حالا که از تو بیزارم
من دیوونه رو باش که واست خوندم چه قد ساده
تو حرف عاشقونم رو شنیدی ، حاضر آماده
 
من دیوونه رو باش که نشستم منتظر ،‌رسوا
 
زدی تو زیر قولاتو ، گذاشتی باز منو تنها
 
منو باش که نفهمیدم منو دیگه نمی خواستی
 
چه قدر دیوونه ای راستی ،‌چه قد دیوونه ام راستی
 
منو باش که با یه آهنگ می خواستم مهربونتر شم
 
زدی تیر و توی ذوقم نداشتی حوصله بازم
من دیوونه رو باش که تو رو عاشق حساب کردم
 
چه قدر دیوونه تر چون باز ، تو رو اینجا خطاب کردم
 
من دیوونه رو باش که ،‌درسته خیلی دیوونم
جهنم می رم اما نه ، کنار تو نمی مونم
 
اینم یه نامه ی ابری ، به امضای یه دیوونه 
 فقط بیچاره اون کس که ، یه عمر با تو می مونه

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

همزاد

 

همزاد

عشق لالایی بارون تو شباس
نم نم بارون پشت شیشه هاس
لحظه ی شبنم و برگ گل یاس
لحظه ی رهایی پرنده هاس
تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت منو فریاد می زنی
تو خود عشقی که شوق موندنی
غم تلخ و گنگ شعرای منی
وقتی دنیا درد بی حرفی داره
تویی که فریاد دردای منی
تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت منو فریاد می زنی
دستای تو خورشید و نشون می دن
چشمای بستمو بیدار می کنن
صدای بال پرنده رو لبات
تو گوشام دوباره تکرار می کنن
زندگی وقتی که بیزاری باشه
روز و شب هاش همه تکراری باشه
شاید عشق برای بعضی عاشقا
لحظه ی بزرگ بیداری باشه
عشق لالایی بارون تو شباس
نم نم بارون پشت شیشه هاس
لحظه ی عزیز با تو بودنه
آخرین پناه موندن منه
تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت منو فریاد می زنی

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

بهش گفتم......او هم گفت ......

 

بهش گفتم: دوست دارم... ،  گفت: اینطوری دوست بدار

گفتم: دوست ندارم... ، گفت: دوست داشته باش

گفتم: اذیت می شم...، گفت: یاد بگیر که نشی

گفتم:متنفرم...، گفت: بیخود متنفری

گفتم: من یا خواسته های تو ، گفت: خواسته هایم

گفتم:از همه چیز گذشتم برای تو ، گفت: باید عادت کنی

گفتم: می خوام... ، گفت: خودخواهی

گفتم: دوستت دارم ، گفت: نمی تونم تحمّلت کنم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

پاسخ سوالات زیر کدام گزینه هاست

 

(توجه:این سوالات در مورد زندگی و رابطهء یک زن و شوهر واقعی و خدادوست مطرح گردیده است)

  • الف ) عشق واقعی شامل کدامیک از موارد زیر می باشد؟

      ۱- دوری و دوستی   

      ۲- نداشتن غیرت   

      ۳- بی اهمیت کردن معشوق 

      ۴- خواسته های شخصی

      ۵- سرکشی و عدم تابعیت محض          

      ۶- آزادی در سایهء آلودگی ها 

      ۷- مدعی بودن برای رسیدن به آزادی شخصی

      ۸- توهین کردن

      ۹- عدم ترک تمایلات ناپسند

     ۱۰- عدم ترک عادتهای ناپسند

     ۱۱- زندگی کردن به هر روش دلخواه

     ۱۲-شکستن قلب معشوق در عین حال متوقع بودن

     ۱۴- بی مسئولیت بودن نسبت به لغزشهای شخصی

     ۱۵- عدم تعهد نسبت به خواسته ها و ارزشهای طرف مقابل

     ۱۶- مدّعی خواسته های خود بودن

     ۱۷- رنجاندن معشوق در اثر پنهان کاری، دروغ، ...

     ۱۸- انجام کاری که طرف مقابل را متشنج می کند (تشنّج زایی)

     ۱۹- انجام کاری ( بطور آگاهانه ) که اعتماد طرف مقابل را سلب میکند

    ۲۰ـ  تکرار حرکت یا اشتباهی که قبلاً هم مرتکب شده باشد

    ۲۱- تحقیر کردن معشوق با صفات ناپسند

    ۲۲- زنده بودن برای خود نه برای طرف مقابل

    ۲۳ـ هیچکدام (( در صورت انتخاب این گزینه، جواب صحیح را شرح دهید ))

 

  • ب ) زمان و مکان ابراز و اثبات عشق کِی و  کجاست؟ 

     ۱- گاهی اوقات و در آخر همه چیز  

     ۲-  هر وقت که منافع ایجاب کند

     ۳- هر وقت و هر کجا که احساس تنهایی رخ دهد

     ۴- هر وقت که با خواسته های شخصی هم جهت باشد

     ۵- وقتی که احتیاج به کمک باشد

     ۶- هر وقت که دلشان خواست

     ۷- تا آنجا که مسئولیت بوجود نیاید ( متحمّل زحمت نشود )

     ۸- مواقعی که طرف مقابل کرده های او را تائید کند

     ۹- همه وقت اما هیچ وقت ( منظور عدم تطابق حرف با عمل است )

    ۱۰- هر وقت که بشه ( : اگر چیزی پیش نیاد، در غیر این صورت خیر )

    ۱۱- فقط در مواقع تنهایی و دور از چشم اطرافیان

    ۱۲- نه در شرایط سخت و زمان مشکلات 

    ۱۳- هر وقت که دیگران اجازه بدهند

    ۱۴- هیچکدام (( در صورت انتخاب این گزینه، جواب صحیح را بنویسید)) 

 

  • ج ) ارزش عشق چقدر است؟

     ۱- نه زیاد نه کم

     ۲- همانقدر که چیزهای دیگر ارزش دارند ( یعنی اینکه عشق در کنار روزمرّه گیهاست،نه فراتر  

      از آنهاست و نه اینکه بر آنها سلطنت می کند )

     ۳- تا حدّی است که انسان را به مقاصد شخصی اش برساند و بعد از آن هیچ

     ۴- در مواقعی که طرف مقابل عاشق میشود بی ارزش است

     ۵- آنقدر که راحت مورد اهانت قرار گیرد

     ۶- خیلی با ارزش است اما خواسته هایمان با ارزش تر است

     ۷- به قیمت از بین بردن همهء خواسته های شخصی ، نمی ارزد

     ۸- اگر بهایی برایش پرداخته نشود ، می ارزد

     ۹- اگر به بهای این باشد که من را در خودم بکُشم و برای او زیست کنم ، بی ارزش است

    ۱۰- هیچکدام (( اگر پاسخ شما این گزینه است، لطفاً جواب صحیح را بنویسید ))

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

رویای لبخندت...

 

چشمای تو مث یه عکس تو آلبوم خاطره هاس

 

هنوز دل عاشق من چشم انتظار اون چشاس

 

صدای تو مث یه شال پیچیده  دور شونه هام

 

فکرت تو رویای منه عطر تو میگیره صدام

 

اسمت و فریاد میزنم با یه صدای شعله ور

 

من و از این سکوت بد تا ساعت غزل ببر

 

مرداب و دریا میکنه خیال سر رسیدنت

 

نبض ترانه میزنه تنها برای دیدنت

 

صادقانه بر بلنداي رويايت قدم خواهم گذاشت و

صداي گامهايت براي هميشه در آسمان شبهايم طنين انداز خواهد شد

و بي تاب می مانم براي دوباره دیدنت

وآنگاه که تنهايي را با تمام وجود احساس كردم

و وقتي قلبم با شنيدن اسم تو لرزيد فهمیدم كه

دوستت دارم

چون تنها بي تو نشستن  و به غرور عشق ايمان اوردن را تجربه کرده ام

وقتي كه در صدايت گم میشوم  و شيرين ترين لحظات را به تماشا می نشینم 

و چه شیرین است تحقق یافتن این رویا

و این رویا چه شیرین است!

رویای با تو بودن

و در نگاهت جاری شدن

و همچون قطره اشکی بر گونه ات چکیدن

و این رویا چه شیرین است!

رویای لبخندت...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

بهترین بهترین من دوستت دارم

 

زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود

با بنفشه ها نشسته ام

مخمل نگاه این بنفشه ها

می برد مرا سبک تر از نسیم از بنفشه زار باغچه

تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم

با همان سکوت شرمگین با همان ترانه ها و عطرها

 بهترین هر چه بود و هست بهترین هر چه هست و بود

در بنفشه زار چشم تو

من ز بهترین بهشت ها گذشته ام

من به بهترین بهار ها رسیده ام

ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من

لحظه های هستی من از تو پر شده ست

آه

در تمام روز در تمام شب

در تمام هفته در تمام ماه

در فضای خانه کوچه راه

در هوا زمین درخت سبزه آب

در خطوط درهم کتاب در دیار نیلگون خواب

ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام

در کنار تو

من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام

در بنفشه زار چشم تو

برگهای زرد و نیلی و بنفش

عطرهای سبز و آبی و کبود

نغمه های ناشنیده ساز می کنند

بهتر از تمام نغمه ها و سازها

روی مخمل لطیف گونه هات

غنچه های رنگ رنگ ناز

برگهای تازه تازه باز می کنند

بهتر از تمام رنگ ها و رازها

خوب خوب نازنین من

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعرهای ناب

نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است

من ترا به خلوت خدایی خیال خود

بهترین بهترین من خطاب میکنم

 بهترین بهترین من دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

ای کاش می توانستم......

 

 شايع ترين کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو. لطيف ترين کلمه "لبخند"

است...آن را حفظ کن. حسرت انگيز ترين کلمه "حسادت"است... از

 آن فاصله بگير. ضروري ترين کلمه "تفاهم"است... آن را

ايجاد کن. سالم ترين کلمه "سلامتي"است... به آن اهميت بده .

  اصلي ترين کلمه "اطمينان"است... به آن اعتماد کن. بي احساس ترين

کلمه "بي تفاوتي" است... مراقب آن باش. دوستانه ترين کلمه

"رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن. زيباترين کلمه

  "راستي"است... با آن روراست باش

 

 ای کاش می توانستم نشان دهم،                           I wish l could make you.

 

که تا کجا دوستت دارم.                                   Understand how l love you

 

همیشه در جستجو هستم،                                      l am always seeking but

 

اما نمیتوانم راهی بیابم...                                            cannot find a way….

 

به آن آنی در تو عاشقم،                                      l love in you a something

 

که تنها خود کاشف آنم                                     that only have descovered

 

آنی فراتر از تویی که دنیا می شنا سد،                the you_ which is beyond the

 

و تحسین می کند.                                                 you of the world that is

 

آنی که تنها وتنها از آن من است.                   admired and known by others

 

آنی که هرگز رنگ نمی بازد،                       a you which is eapecially mine

 

وآنی که هرگز نمی توانم عشق از او بر گیرم.               Which cannot evto love

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

آیدا در آینه

 

 

آیدا در آینه

                                                     


چراغي به دستم، چراغي در برابرم:
من به جنگ سياهي مي روم.

گهواره هاي خستگي
از كشاكش رفت و آمدها
باز ايستاده اند،
و خورشيدي از اعماق
كهكشان هاي خاكستر شده را
روشن مي كند.
***
فريادهاي عاصي آذرخش -
هنگامي كه تگرگ
در بطن بي قرار ابر
نطفه مي بندد.
و درد خاموش وار تاك -
هنگامي كه غوره خرد
در انتهاي شاخسار طولاني پيچ پيچ جوانه مي زند.
فرياد من همه گريز از درد بود
چرا كه من، در وحشت انگيز ترين شبها، آفتاب را به دعائي
نوميدوار طلب مي كرده ام.
***
تو از خورشيد ها آمده اي، از سپيده دم ها آمده اي
تو از آينه ها و ابريشم ها آمده اي.
***
در خلئي كه نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد ترا به دعائي نوميدوار طلب كرده بودم.
جرياني جدي
در فاصله دو مرگ
در تهي ميان دو تنهائي -
[
نگاه و اعتماد تو، بدينگونه است!]
***
شادي تو بي رحم است و بزرگوار،
نفست در دست هاي خالي من ترانه و سبزي است

من برمي خيزم!

چراغي در دست
چراغي در دلم.
زنگار روحم را صيقل مي زنم
آينه ئي برابر آينه ات مي گذارم
تا از تو
ابديتي بسازم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

با چه ترس و چه به شوق به دنیای یکدیگر وارد شدیم.

 

پا نهادم به اتاق.چشمان مغمومش را دیدم.همه چیز از خاطرم گریخت.حس لمس سرانگشتانش مرا به دنیا بازگرداند.

نمی توانم بنویسم.سخت است.عذابی در دستانم نیست اما گران وزنه ای به پایم میخکوب است که گویی در زندان ابدیّتی که برای خود از وجود او ساخته ام،مرا دلهره می آورد.تنها او می داند که چه بلایی بر سر ِمن آمد در آن دو روز و دو شب ِایمن.آری آغوش او امن ترین جای خفتن و بودن گفتن و شنیدن کلمات عاشقانه نه تنها به <دوستت دارم> اکتفا کردن.آغوش اوست سخت جا برای قلب در به درمان.امن ترین هوا برای نفس کشیدن،قلب و آغوش او بود.و بهترین لب برای بوسیده شدن...لب های او.

نمی توانم.سخت است.می خواهم بنویسم،دوست دارم بنویسم اما قدرتم کم است.یا شاید این عظیم ترین اتفاق یا بزرگ ترین دو روز و دو شب عمر من بوده است...عمر ما.

هنگامی که بر تن ِشب،شرابه های پولکین باران بر شیشه های خانه و اتاق می نشست،من و او در آغوش احساساتمان-در پرت ترین اعماق هستی کره ی خاک،در اعماق نورانی ترین خواهش هایمان لحظاتی را سپری می کردیم که هر ثانیه اش را به جسم می چشیدیم.به جسم و پیچ و تاب انگشتانمان که به یکدیگر تلاقی می کرد و مسیری را به چشمانمان راهنما می شد که به انتهای رودها و دریاها و کوهستان های خوشبختی می رسید.همین خوشبختی که تا پیشتر لذتش چیزی دیگر و احساسش نزدیک و اکنون همان حسّ رضایت،ته نشین شده است در تار و پودمان.

به چشمانش نظر دوختم.دنیا را در آن دیدم و دریا را.چشمانش را نگریستم هم در آن دم که در آغوشم بود.همه جا تاریک بود و تهی از ملامت.او نیز مرا می خندید و با ذوق می بوسید.

« ساعاتی شک و تردید لرزش چشم و دست گم شدن در باورهای گذشته در گیج و گنگ سالیانی دور پرسه زدن... و عمری را بعد از آن دو روز و دو شب در اعتمادی مطلق به یکدیگر سپری کردن! »

می توانی حدس بزنی تو که این جملات تنها یکی از هزاران خواسته ی من یا آرزویم است برای بهتر گفتن اینان.که چرا نمی توانم بنویسم.که می خواهم اما نمی شود.مگر حتماً باید قطراتی به رنگ سرخ زلال بچکد از شقیقه ام بر پیکر کاغذ تا باورتان بشود که سخت است از عشق گفتن و مردن؟سخت تر آنکه در ناپیدای محو مه گرفته ای در اتاقی به ابعاد چند در چند،دو جفت چشم بی گناه تنها می خواهند در بستر یکدیگر بمی رند.

آه سخت است.گلویم خشک است و درد تیغی بلند که به پیشانی ام تا نیمه فرو رفته امانم را بریده است.کاش خون جاری را بر پیشانی می دیدم.اما عذاب آورتر آن که همه چیز بر سر جای خویش است جز قلب در به در ما!

هر لحظه رنگش خاکستری تر می شد تا به لحظه ی رفتنم.آمده بودم،پس باید می رفتم.اما نه برای همیشه تنها برای یک روز یا کمتر تا از فاصله ای نه چندان دور تلفنش به صدا در آید.محبوبش را آنسوی امواج بیابد و اشک هایش از مهر حلقه بندد.آری هر دو اکنون گریه می کنند.صدایشان را شما می شنوید.می توانید بشنوید اگر بخواهید و من نیز می توانم بنویسم از او اگر بخواهم.

دیگر؟دیگر هیچ و همه چیز.روزنه ای را شکافتم تا با دو چشم بازتان ببینید تکه تکه های دو قلب سرخ را که چگونه در یک فضای خالی و گرم از احساسات،به سوی یکدیگر جاری شدند تا بپیوندند و بیابند همدیگر را و تا انتهای سالیانشان و نفس یکی باشند و آنگاه دانستیم که ما را از همدیگر گزیری نیست!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

 

تا اطلاع ثانوي

 

 

عكس تعطيل

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها