محمد دزياني ديگه هيچ وبلاگي نخواهد داشت
سلام
اول بگم كه:
هيچ كدوم از دوستان از من دليل اين كار رو نپرسن
چون جوابي ندارم
بعد در ادامه :
از محبت همه دوستان به من به عنوان كوچيك ترين دوستتون
از صميم قلب ممنونم
اميدوارم كه هميشه در همه حال سلامت و موفق باشيد
خوب در اين مدت خيلي به من لطف داشتين من رو در هيچ حالي تنها نذاشتين
خلاصه مي خوام بگم كه نمي تونم محبتاتون رو قدرداني كنم
اسم نمي برم چون نمي خوام حق هيچ كدوم از دوستان ضايع بشه
مي ترسم نام كسي رو فراموش كرده باشم
پس من گم دوستان از همتون ممنونم
خوب در آخر:
محمد دزياني ديگه هيچ وبلاگي نخواهد داشت
اين پايان وبلاگ نويسي محمده
برام دعا كنين
همتون رو به خداي بزرگ ميسپارم
حق نگهدارتون
*************************
به جرم بی گناهی حکم اعدام برایم صادر شد
"تقدیم به اولین کرمی که بعد از مرگ بر کالبدم خواهد افتاد....."
در اینجا به زودی تخته خواهد شد...
دکان محبت؟؟ نه!!
گدای محبتش بودم.....
نخواست... ندید... و از من نپرسید چرا؟!!
اگر اینجا را بستم برای آن نیست که حرفی ندارم!!!
نه!!! بهانه ای ندارم برای گفتن واگویه هایم.. واگویه های پسري که پاک زیست...
پسري که دستان نه چندان آلوده اش را در باغچه کاشت.. تا سبز شوند...
اما نشد....
چرا؟
این کومه مرطوب که اسمش را تابوت خواهم نهاد را دوست دارم..
اینجا دستان خود را به قضاوت نهاده ام..
باریکه ای نور از حضور شما این گور طبیعی را مثل هرم عطش در نوردیده و من را قضاوت میکند.
آری مرا.. من را... پسري که خود را بسیار نقد کرد اما هیچگاه نفهمید که گناهان توبه ناپذیرش را کجا مرتکب شد..
آره من.. من... پسري که خط به خط زندگی اش سرشار از دلهره هایی بود که در منتهی الیه دلش پنهان میکرد.
پسري که تنها مازوخیسم در رگهایش جریان نداشت و زیر استخوانهایش دوست داشتن نفس
میکشید..
پسري که نشانی را به اشتباه به ذهن خسته اش سپردند.. و گم شد...
پسري که هیچ گناه بزرگی مرتکب نشد اما در آخر او را به جرم گناهان کوچک به دار آویختند...
این منم.. محمد..
پسري که هیچگاه نتوانست دردهایش را اظهار کند.. دردهای کلان ..
نه درد تن!.. درد دل..
بــــت روی تـــــو پرســتیم و ملامـــت شـنویم بـت پرستی اگر این است که این مذهب ماست!
بنویس.. محمد بنویس.. بنویس این لحظه های نوستالژیک تهوع آور را..
بنویس محمد .. بنویس که اگر روزی گذرش به اینجا افتاد بخواند که کرم های انزوا چگونه بند بند اندامت را بلعیدند و کسی دم بر نیاورد..
محمد برای رضای خدایت بنویس محمد ! روزهای باقیمانده خیلی کوتاه اند…
بنویس از غربتی که با شازده کوچولو در دلت هیمه ها به آتش کشیده میشن.. بنویس از بویی که با شنیدن صدای کمانچهء کلهر دستان نحیفت را چنان بید میلرزانند..
بنویس تا شاید طعم گس مازوخیسم از میان رگهای متورم شقیقه ات فراموش بشن..
کیه که ندونه که چه جوری سالهای سال تابوتت و به دوش کشیدی و با دستات (همان دستهایی که همه میدونن که آلوده نیستند!) کفن احساست و دوختی و از خدایت هیچ نخواستی جز پنج ثانیه خلسه ، آنهم به نیت پنج ماه دوست داشتن و دوست داشتن وهمین!
بنویس محمد... .
بنویس اون پسري را که هیچ گناه بزرگی مرتکب نشد اما در آخر اونو به خاطر گناهان ناکرده به دار آویختند!
گویند وصالت به دعا باز توان یافت عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت
نمیدونم از کجا شروع کنم و دلم رو به کدوم نیت راضی کنم. وضو میگیرم و به صدای اذانی که
مثل کوزه های منقش عهد عتیق ٬ سیال وهم آلودی رو توی رگهام جاری میکنه گوش میدم.
به دستهام نگاه میکنم : آلــــوده نیستند....
به آسمون نگاه میکنم و توی دل ابرهای به ظاهر سفیدش هزاران آلودگی رو میبینم که لباس
"اطهر الطاهرین" به تن کرده اند و به دعاهای من و تو گوش میدهند.
نیت میکنم:
نماز می خونم برای رضای خدایی که همه چیزم رو ازم گرفت!!!!!!!
آره..
نماز می خونم برای رضای خدایی که یه روز بهاری یه مسافر رو توی یه لفافه غریب مثل هــــبوط یک فرشته ٬ انداخت توی بغلم و بهم گفت : باهاش حرف بزن ٬ باهات حرف میزنه…
اما نگفت عاشقش میشی! حتی نگفت بهش عادت میکنی!
آره...
نماز می خونم برای رضای خدایی که پنج ماه از عمرم رو مثال مجانین به ضریح احساسی دخیل بست که تا در آخر به همه بفهمونه : شفا یافتنی نیستم!!
آره..
نماز می خونم برای رضای خدایی که دعاهای منو مثل تمنای جزامی ها رد کرد تا به من بفهماند خداست..
خدایی که همیشه برنده بود اما این بار مهره ها رو درست انتخاب نکرد.. خدایی که منو کیش کرد و در فلک الافلاک در صورش دمید که : باز هم من پیروز شدم.. منصور الناصرین!!! هه....
آره.. خدایا ! برای رضای تو نماز می خونم٬ اما به چشمانم نگاه کن… ببین…
تو مات شدی!
وقتي كوچيك بودم دلم بزرگ بود !ولي حالا كه بزرگ شدم
بيشتر دلم تنگ ميشه ...كاش كوچيك مي موندم تا حرفامو از نگاهم مي فهميدن ... نه حالا كه بزرگ شدم و فرياد هم كه مي زنم باز كسي حرفمو نمي فهمه !!
حالا ديگه خيلي خسته ام. چرا كسي حرف منو نمي فهمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ديگه دارم ديوونه مي شم
اي خدا اي خدا ديدي ؟ديدي بازم اومدم سراغ خودت مي بيني چقدر تنهام جز تو كسي رو ندارم برا همينه كه هميشه اميدم به توه
دلم خيلي گرفته . دوست دارم فقط برا يه بار هم كه شده فرياد بزنم فرياد بزنمو بلند به همه بگم كه چقدر ازشون خسته ام . خواهش مي كنم همه گوششاشونو بگيرن تا من برا يه بار هم كه شده راحت كاري كه مي خوامو بكنم . بازم مثل هميشه همه گوششاشونو بگيرن تا صداي من اذيتشون نكنه...
اي خدا تو ديگه چه صبري داري !!! من اعتراف مي كنم كه كم آوردم . باور كن مي خوام به كسي اعتماد نكنم اما....
نمي دونم شايد بازم مي خواي با اين كارات منو دوباره به خودت برسوني
آآآآآه خدايا چقدر تنهام حالا مي فهمم كه واقعا جز تو كسي رو ندارم
درسته كه دورم خيلي شلوغه و آدماي زيادي باهام هستند اما باور كن كه خيلي تنهام . هيچكي مثل تو حرفمو نميفهمه هيچكي مثل تو درست و بادقت به حرفام گوش نمي ده هيچكي مثل تو بهم فرصت بودن و حرف زدنو نمي ده . همه مي خوان فقط خودشون باشن خودشون حرف بزنن برا همينه كه ديگه فرصتي پيدا نمي كنن تا منو هم ببينن . از همشون خسته ام .
اي خدا ، اي خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااديگه بايد باورم بشه كه : دنيا ديگه نداره ... نه مي تونه بياره !
كسی نمي تونه به دلش ياد بده نشكنه .اما من به دلم ياد دادم که گوشه ي شكسته اش دست كسي را نبره آره گوشه ي شكسته اش دست كسي را نبره ..!
می دونی دلتنگی چیه ؟
از 30 دي ماه هستش که تک تک لحظاتم موج می زنه
ازهمان مقع است که جز با یاد او نمی خوابم و جز با فریادش چشم هام باز نمی کنم
با گوشت و پوست و خونم لمسش می کنم
هر روز دلتنگ
آری . . .
دیگر با دلتنگی خو کرده ام.
تا به حال دلتنگ شده ای؟
دلتنگ یک سلام،
یک لبخند،
یک نگاه . . .
خدایا میدونی چه قدر دلتنگم ،
این دل پر از حرفه
ولی موقع نوشتن دستام انتظار نوشتن میكشن
کلمه هایی که از مغزم میرند و میان
شاید میگند جاشون خوبه بذار همونجا بمونند
ولی دیگه هر کسی یه ظرفیتی داره
حتی اگه اندازه دریا باشه......
یه موج سنگین...
بعد آرامش ...
خوش به حال دریا...
بیچاره دلم
یاد این شعر افتادم
خیلی قشنگه
ساقی بده پيمانه ای زان می که بی خويشم کند
برحسن شورانگيز توكه عاشق تر از پيشم کند
حق داری نباید عشق و بازگو کرد
ولی وجودم و عشق گرفته ...........از عشق نگم ،چی بگم.......خب بهم حق بده.
آهاي اوني كه مي گي عشقت ارزش این همه عشق و داره یا نه؟
آره بیشتر از اینا ارزش داره ......اینا حرفای دلمه که بهش نمی تونم بگم ....
حالا شما اجازه گفتن تو این کلبه ی زندگی ام که تنها جا هستش که توش قلبم این همه آرامش داره رو بهم نمی دین؟........اگه می گی نه......خیلی نامردی......
آهاي تو که گفته بودی که کمتر بهش بگو دوسش داری پرو می شه كف می کنه که داری به دست و پاش می افتی .خودشو دست بالا می گیره.......و آخرش ترکت می کنه.....
می خوام بهت بگم دل کبوتر نیست که وقتی پر زد دوباره بشینه دل مثل آینه ست اگه هم بشکنه اگه بخوای درستش کنی فایده ای نداره چون جاهای شکستگیش باز هزار پاره نشونت می ده.... این حرفایی رو که تو بهم گفتی ........وصله ی ودود نیست اگه بخواد هم می تونه ترکم کنه . چون آیندشو و خودش واسه خودش رقم می زنه .
واضح هم هستش که به دنبال خوشبختش می ره .......منم همینو می خوام .......خوشبختیشو
حالا چه با من ... .چه بی من...
خسته ام .......خسته......
تا به حال حرفهامو با لبهاي نگاهم بازگو مي كردم ولي امشب مي خوام با زبان قلم برايت سخن بگم تا یه بار ديگه ثابت كنم كه لحظه لحظه زندگي ام تو را فرياد می زنن.
امشب اومدم با اشك هام با تو سخن بگم , با دانه هاي شفاف عشق كه ازاعماق جانم جاري مي شن.
امروزم مثل همیشه تنها نشستم . دارم به تو به همه ی عمرم فکر می کنم. نمی تونم باور کنم.من که این همه دوستت دارمو یه لحظه نمی تونم فراموشت کنم پس چرا تو باهام اینطوری می کنی؟
چرا گفته های خودمو باور نداری ، مگه من بهت دروغ می گم ؟
دیگه به حدی رسیدم که با شنیدن اسمتم گریم می گیره ولی حیف که........
دیگه طاقت ندارم. هواهم منو درک می کنه حالمو می فهمه .
بارون میاد آسمونم گریه می کنه پا به پای من . هم صدای من.حتی بیشتر ازمن . حداقل کسی نمی تونه اشکای من عاشقو ببینه .
اصلا ببینه .مگه گریه کردن واسه ی عشق گناهه؟مگه عاشقی گناهه که من بایداینطوری تاوان عشقمو پس بدم؟
من که توی زندون چشمای اون حبسمو کشیدم .
الان دلم می خواست کنارم می بودی تا توی تنهائیام بهت تکیه می کردم، دست تورو می گرفتم و از زمین بلند می شدم. حالا که نیستی تکیه گاهم کی باشه؟
همدمم کی باشه؟
من که غیر از تو کسی رو نمی خوام ، نمی تونم کسی رو غیر از تو توی قلبم جا بدم .
دلم هواتو کرده . هرروز بیشتر از روز قبل دلم واست تنگ میشه.
هرروز اشکام بیشتر از روز قبل به یاد تو سرازیر میشه. هرروز از روز قبل دیوونه تر میشم. هرروز بیشتر از روز قبل می خوامت .
تو می تونی اینارو درک کنی؟می تونی بفهمی من چی میگم؟چی می کشم؟
هرروز به خودم میگم خوش به حال اون آدما و اون چشمائی که می تونن تورو هرروز ببینن ولی من چی؟
چشمای من چی؟
هرروز به خودم میگم حتما فردا می تونم ببینمش .
میگم حتما اونم دلش برام تنگ میشه
ولی هر فردائی که میاد من باید دوباره به امید فردای اون روز زندگی کنم .........
مطمئنم نمیدونی که قلبم واسه ی تو و به یاد تو می تپه.
مطمئنم نمیدونی که هیچ کس مثل من تو رو دوست نداره.
مطمئنم نمیدونی که یه نفر اینجا تنها زیر بارون به یاد تو نشسته و اشک می ریزه و همیشه آرزو می که که بیای و دستاشو بگیری و با خودت ببریش.
حتی اگه بری اون دنیام باهات میام.
مطمئن باش بالاخره یه روز بهت می رسم حتی اگه بعد از مرگم باشه پس تا آخرین نفس و توی همه ی دقیقه ها به یاد تو زندگی می کنم عشق من .
می دونی چرا می گم نمی دونی چون فکر اینو می کنم که بهم اعتماد نداری...
خدایا فقط تو میدونی من الان دارم چی می کشم.
دلم خیلی براش تنگ شده هر لحظه که میگذره احساس می کنم بیشتر دوسش دارم احساس میکنم دارم عاشق تر میشم . خیلی خیلی دلم واسش تنگ شده. نمیدونم چم شده تا اسمش میاد اشک تو چشام جمع میشه. دو روز که خیلی سعی کردم فراموشش کنم . به خیلی ها دروغ گفتم . گفتم فراموشش کردم . می خواستم به خودم تلقین کنم می تونم ولی نتونستم به خودم به حسم به قلبم دروغ بگم . من نمی تونم فراموشش کنم . دلم واسه ی نگاش واسه ی حرف زدنش یه ذره شده .
خدایا...چرا حرفائی که توی قلبم بود رو بهش نزدم . خدایا خودت می دونی من چه اونو ببینم چه نبینمش یه ذره از حسم بهش کم نمیشه. همیشه دوسش دارم . من نمی تونم بدون اون شاد باشم .وقتی بارون میاد یاد خودم می افتم آخه منم هر شب با اشکام یه دریا درست می کنم . هر وقت که بارون بند نمیاد دلم به حال خودم میسوزه چون میدونم اشکای منم مثل بارون هیچ وقت تمومی نداره . گریه می کنم شاید خاطره هاش از ذهنم بره بیرون ولی هر لحظه بدتر میشه .
میدونم هیچ کس مثل من اونو دوست نداره . واسه ی عشقش همه چیزی رو دادم .....
خیلی دوستت دارم خیلی .
چطوری اون همه خاطره رو یه شبه پرپر می کردم ؟ دیروز که داشتم آرزوهامو می شمردم دیدم که فقط یه آرزو دارم و اونم رسیدن به توئه ...
اين آخرين حرفاي منه :
براي عشق تمنا کن ولي خار نشو
براي عشق گريه کن ولي به کسي نگو
براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشکن
براي عشق جون خودتو بده ولي جون کسي رو نگير
براي عشق وصال کن ولي فرار نکن
براي عشق زندگي کن ولي عاشقونه زندگي کن
براي عشق بمير ولي کسي رو نکش
**************
از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟
گفت: نقطه ای که حول نقطه و محور قلب جوان می گردد.
از استاد تاریخ پرسیدند عشق چیست ؟
گفت : سقوط سلسله ی قلب جوان .
از استاد زبان پرسیدند عشق چیست ؟
گفت :همپای love است .
از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست ؟
گفت :محبت الهیات است .
از استاد علوم پرسیدند عشق چیست ؟
گفت :عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .
از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست ؟
گفت :عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .
از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست ؟
گفت :عشق تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی خود می کشد .
از استاد انشاء پرسیدند عشق چیست ؟
گفت :عشق تنها موضوعی است که میتوان توصیفش کرد .
از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست ؟
گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد.
از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست ؟
گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .
از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست ؟
گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .
از استاد زیست پرسیدند عشق چیست ؟
گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .
از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست ؟
گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد .
از استاد دینی پرسیدند عشق چیست ؟
گفت : حرام است
مهربان ياور زندگي ام
در اين شب مهتابي كه مي دونم دلتنگ عطر باراني , اشكهامو تقديم قلب درياييت می کنم اما نه ...
می دونم دوست نداری اشکی از چشمانم جاری بشه
پس با صدایی که از اعماق وجودم بیرون می آید فریاد می زنم
از صميم قلبي كه به راهت باختم

**دوستت دارم**
**دوستت دارم**
**دوستت دارم**
**دوستت دارم**
**دوستت دارم**
**دوستت دارم**
**دوستت دارم**
**دوستت دارم**
**دوستت دارم**







