و فصلی تازه
دفتری تازه
با نوشته هایی ...
نه نمیتوانم بگویم نوشته هایی تازه .
اینها بیان یک سال دلتنگی های من است
اما خوب ؛
بگذار اینهم تازه باشد
دفتری تازه از فصل تازه ی زندگی ام آغاز میشود
امروز شروع آن فصل است
شروع آن فصلی که هنوز نمیدانم بهاری است یا رنگ خزان دارد
من دوباره تنها میشوم
دوباره یک دنیا دلتنگی و درماندگی
دوباره باید فکر کنم
بیاندیشم
حرف بزنم
بنویسم
گریه کنم
مات شوم
از حکایت عشق
از حکایت مردمان بی عشق
از حکایت تقدیر زندگی
رفتن تنها یک بهانه بود
اما عیبی ندارد
هر انسانی برای چیزی خلق میشود
محمد برای نبوت خدا
فاطمه برای علی
و علی برای فاطمه
حتی ان میخ اهنین بر دری سوخته برای پهلوی فاطمه
این حقیقت زندگی است
من برای تنهایی و حسرت خلق شده ام
و تو برای ...
راستی میدانی تو برای چه خلق شده ای ؟
دیگر صحبت از حلقه زرین ازدواج نیست
دیگر صحبت از یک عمر با هم بودن نیست
دیگر صحبت از یکرنگی نیست
اینجا فضا برای عاشق شدن کافی نبود
تو برای عاشق شدن نیاز به وسعت آسمان داشتی
با بالهای هواپیما
با کشوری ، فرهنگی ، و مردمانی متفاوت
اینجا اکسیژن برای نفسهای تو کم می امد
من تو را از دفتر زندگی ام خط نخواهم زد
من تورا لحظه به لحظه تمدید خواهم کرد
تا خاطراتت ، همچون عشق تو ، تازه بماند
اسمت را بارها و بارها کنار اسمم گذاشتم
و بارها خود را با نام تو خواندم
و خوب میدانم که هر کسی لایق معروف شدن نیست
منهم نبودم
نمیدانم از کجا شروع کنم
نمیدانم روزهای بی روزن من از کجا تنفس را ادامه میدهند
از کجا زیستن را معنا میکنند
از کجا رشد خواهند کرد
و در کجا به بار خواهند نشست
و عمر خواهد گذشت
26
27
28
29
30
.
.
.
.
میخواهم هزار ساله شوم
هزار سال در انتظار رسیدن به دستهایت
میدانم هزار سال هم که بگذرد تو نمی آیی
این کاغذ ها امروز با من سوگند خورده اند
سوگند خورده اند که تاب بیاورند فریادهای مرا
تو چی؟
تو سوگند میخوری که توان عاشق ماندن من را داشته باشی ؟
اینجا صدای باران می آید
میبینی مهربان من
امروز آسمان هم از رفتن تو غرید
امروز آسمان هم به تنهایی ام اشک ریخت
امروز آسمان به حالم گریه کرد و بارید
من اما نمیخواهم ببارم
چیزی عوض نشده
« رفتن دلیل نبودن نیست »