تبليغاتX
لیلی و مجنون

لیلی و مجنون

دادگاه عشق

 

 

در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود

وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان
قاضی نامم را بلند خواند وگناهم را

دوست داشتن تو اعلام کرد

سپس محکوم شدم به تنهایی و مرگ

کنار چوبیه دار از من خواستند

تا اخرین خواسته ام را بگویم

و من گفتم : به تو بگویند

دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

من برای تنهایی و حسرت خلق شده ام

 

و فصلی تازه

دفتری تازه

با نوشته هایی ...

نه نمیتوانم بگویم نوشته هایی تازه .

اینها بیان یک سال دلتنگی های من است

اما خوب ؛

بگذار اینهم تازه باشد

دفتری تازه از فصل تازه ی زندگی ام آغاز میشود

امروز شروع آن فصل است

شروع آن فصلی که هنوز نمیدانم بهاری است یا رنگ خزان دارد

من دوباره تنها میشوم

دوباره یک دنیا دلتنگی و درماندگی

دوباره باید فکر کنم

بیاندیشم

حرف بزنم

بنویسم

گریه کنم

مات شوم

از حکایت عشق

از حکایت مردمان بی عشق

از حکایت تقدیر زندگی

رفتن تنها یک بهانه بود

اما عیبی ندارد

هر انسانی برای چیزی خلق میشود

محمد برای نبوت خدا

فاطمه برای علی

و علی برای فاطمه

حتی ان میخ اهنین بر دری سوخته برای پهلوی فاطمه

این حقیقت زندگی است

من برای تنهایی و حسرت خلق شده ام

و تو برای ...

راستی میدانی تو برای چه خلق شده ای ؟

دیگر صحبت از حلقه زرین ازدواج نیست

دیگر صحبت از یک عمر با هم بودن نیست

دیگر صحبت از یکرنگی نیست

اینجا فضا برای عاشق شدن کافی نبود

تو برای عاشق شدن نیاز به وسعت آسمان داشتی

با بالهای هواپیما

با کشوری ، فرهنگی ، و مردمانی متفاوت

اینجا اکسیژن برای نفسهای تو کم می امد

من تو را از دفتر زندگی ام خط نخواهم زد

من تورا لحظه به لحظه تمدید خواهم کرد

تا خاطراتت ، همچون عشق تو ، تازه بماند

اسمت را بارها و بارها کنار اسمم گذاشتم

و بارها خود را با نام تو خواندم

و خوب میدانم که هر کسی لایق معروف شدن نیست

منهم نبودم

نمیدانم از کجا شروع کنم

نمیدانم روزهای بی روزن من از کجا تنفس را ادامه میدهند

از کجا زیستن را معنا میکنند

از کجا رشد خواهند کرد

و در کجا به بار خواهند نشست

و عمر خواهد گذشت

26

27

28

29

30

.

.

.

.

میخواهم هزار ساله شوم

هزار سال در انتظار رسیدن به دستهایت

میدانم هزار سال هم که بگذرد تو نمی آیی

این کاغذ ها امروز با من سوگند خورده اند

سوگند خورده اند که تاب بیاورند فریادهای مرا

تو چی؟

تو سوگند میخوری که توان عاشق ماندن من را داشته باشی ؟

اینجا صدای باران می آید

میبینی مهربان من

امروز آسمان هم از رفتن تو غرید

امروز آسمان هم به تنهایی ام اشک ریخت

امروز آسمان به حالم گریه کرد و بارید

من اما نمیخواهم ببارم

چیزی عوض نشده

« رفتن دلیل نبودن نیست »

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

گـريـه كـنــم يـا نـكـنــم...

 

گـريـه كـنــم يـا نـكـنــم ، آخــر مـاجـرا رسـيــد 

گريه كـنـم يا نـكــنـم ، قـصـه بـه انـتـهـا رسـيـد

تـو مـيـروي و آيـنـه پـر مـيشـود از بـي كـسـي 

 از من سفر ميـكـنـي و به مرگ قصه ميـرسـي

ببين كه آب ميـشـود ، قـطـره قـطـره قـلـب مـن

مرگ مرا قـصـه مـاسـت ، فـاجـعـه جـدا شـدن

گـريـه كـنــم يـا نـكـنــم ، آخــر مـاجـرا رسـيــد

گريه كـنـم يا نـكــنـم ، قـصـه بـه انـتـهـا رسـيـد

تو جاودان پرميكني ، من خالي از جان ميشوم

يه لحظـه در چشـمـم ببيـن كه بـيـدار مـيـشـوم

بعد از تـو با من چـه كـنـم ، بـاور بـي پنـاه مـن

كجاي شب پنهان شوم ، كجاي اين عاشق شكن

تـو مـيـروي و جان مـن ، گـور تـرنـم مـيـشـود

خورشيدكي كه داشتنم ، در شب من گـم ميشـود

چيزي نگـو به آيـنـه ، بـا رازقـي حـرفـي بـزن

براي بار آخريـن ، تـنهـا نـگاهـي كـن بـه مـن

گـريـه كـنــم يـا نـكـنــم ، آخــر مـاجـرا رسـيــد

 گريه كـنـم يا نـكــنـم ، قـصـه بـه انـتـهـا رسـيـد

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

آهای مسافر

 

دل من آنقدرها بزرگ نبود که در چمدانت جا نشود

امدی ، دلم را دربند گرفتی و حالا که چمدان بسته ای

برای رفتن

برای همیشه رفتن

من را جا گذاشته ای

قلبم را بردی

روحم را

اندیشه ام را

احساسم را

و تنها کالبدی از من را جا گذاشته ای

میدانی مسافر ؛

زیستن بدون قلب و احساس و روح چقدر سخت است ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  | 

عشق ...

 

ازم پرسيد: دوستم داري؟ گفتم آره...گفت چقدر؟ گفتم از اينجا تا خدا...اشک تو چشاش جمع شد و گفت: مگه الان نگفتي که خدا از همه چيز به ما نزديک تره !!!!!

 

ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند !!!!!

 

يکي محبت مي کنه و يکي ناز مي کنه ! اوني که ناز مي کنه هميشه محبت مي بينه اما اوني که محبت مي کنه هميشه تنهاي تنهاست

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ام مي کرد بهم چي گفت ؟ جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم

کاشانه ان نيست که جمشيد بنا کرد کاشانه ان است که ليلي بنا کرد ويرانه ان نيست که چنگيز فرو ريخت ويرانه دل من است که با گوشه ي چشمت صد سال بنايم را يک باره فرو ريخت

مي خوام قلكم رو بشكنم و با نصف پولش نازت رو بخرم و بانصف ديگه اش مداد رنگي بخرم تا نازت رو بكشم

اگر خنده از لبهايم گريزد" اگر اشك از چشمهايم گريزد" اگر از گريه دريايي بسازم" اگر از خنده رويايي بسازم" لحظه اي از ياد تو دور نخواهم ماند

روياهايم را تکه تکه کرده ام وبه حراج مي گذارم روياهايم را مي فروشم تا بتوانم به جايش کابوس را قسطي بخرم 

ميدوني چقدر دوست دارم؟ به تعداد تاراي موي سرت ضرب در تعداد نفسهايي که تا اخره عمرت ميکشي به توان تعداد ه هرچي ستاره تو اسمونه

خواستم خودمو گول بزنم ؛ همه ي خاطراتم
رو انداختم يه گوشه اي و گفتم : فراموش ؛
يه چيزي ته قلبم خنديد و لزريد و گفت : يادمه

پرسيدم : عشق چيست ؟ گفت : آتشي است . گفتم : مگر آن را ديده اي ؟ گفت : نه در آن سوخته ام

 

عشق زماني است كه درست مثل روزهاي بچگي روي جدول پياده رو ، راه بروي و بي دليل بخندي

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  |