سلام دوستان عزيزم
امروز30 . 06 . 1386 روز تولد منه
من هميشه معتقد بودم و هستم که روز تولد يک شخص مهمترين روز زندگيش محسوب ميشه ، به هر حال 21 سالگيم تموم شد ، اونم خيلی سريع دارم فکر ميکنم که من تو اين يک سال چه تجاربی کسب کردم ، چه تغييراتی کردم ، چه چيزهايی از اين يک سال عمر عايدم شد و در قبالش چه چيزهايی رو از دست دادم. نميخوام نتايجش رو اينجا بگم و بنويسم ، اما فقط آرزو ميکنم اگه عمری باقی بود سال بعد اين موقع از 22 سالگيم راضی باشم . يكسال ديگه هم از عمرم گذشت و با چشم بر هم زدني دوباره رسيدم به اين روز . با گذر ايام نميتوان مبارزه كرد و بايد آنرا پذيرفت ...
به هر حال از كليه دوستاني كه لطف داشتند و با محبت خودشون اين روز را بهم تبريك گفتند ، صميمانه تشكر ميكنم . شايد تنها چيزي كه باعث ميشه تا اين گذشت سالها بچشم نيايد ، بياد بودن دوستان خوب و عزيز هستش و بس ... بازهم از همتون ممنونم ميخواستم اسم ببرم ولي پشيمون شدم .سخته اسم همه اونايي رو كه اين يك سال لحظه لحظه برام خاطره ساز بودن بنويسم .از اين هراس دارم كه اسم عزيزي رو از قلم بندازم .
اينم از كيك تولد من
نگين كه اومدين و كيك نخوردين

اين هم يه فرشته كوچولو كه هممون يه روزي اينطوري بوديم


اين هم كادويیه تولدمه كه يه گلي قرار بود بهم بده ولي خودش نتونست بياره خودم آوردم و اينجا گذاشتم .

دوستان عزيزم از اينكه لطف كردين
و به دعوت من پاسخ دادين و اومدين خيلي ممنونم .
اميدوارم كه هميشه ي هميشه
شما دوستان عزيزم سلامت و موفق باشين
قربون محبت همتون دوستان (دلباخته...محمد)
+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها
|
تو فقط یه پل می خواستی که بری
من واست یه آرزوی خوب دارم
آرزوی منه کم ، منه بی نام و نشون
اینه که تو خوش باشی ، اینه که تو گل باشی
آرزوی منه کم ، منه بی نام و نشون
اینه که تو لحظه هات دیگه هیشکی واسه تو یه پل نشه
دیگه هیشکی واسه تو مثل پل خراب نشه

آدمک آخر دنیاست بخنــــد
آدمک مرگ همینجاست بخنـــد
آن خــدایی که بزرگش خوانـدی
به خدا مثل تو تنهاست بخنــــد
دستخطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخنــــد
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخنــــد
فکـر کـن فکـر تو ارزشـمند اسـت
فکر کن گریه چه زیباست بخنــــد
صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست بخنــــد
راستی آن چـه بـه یـادت دادیـم
پر زدن نیست که درجاست بخنــــد
آدمک نغمه آغاز نخوان!!!
به خــدا آخر دنـــیاســت بخنــــد

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها
|

امشب چقدر دلم برای تو تنگ است.
در میان چاله های تاریک افکارم، دنبال خاطراتی که با تو داشتم می گردم روز های گرم
تابستان، در کنار بدن ِ خنک ورنجورت چه آرام می نشستم.
امّا غوغای درونم هرگز آرام نمی گرفت
هیچ می دانی که با تو وداع کرده بودم؟؟! امّا اکنون این منم که برایت می نویسم؟؟
این بار بی پروا و سبک تو را می خوانم از درون قلبم، می نویسم برای تو ای معشوق خسته !!
به من بگو که چرا باغ چشمانت بارانی بود؟ وقتی که صدای قدم های وداع را از میان قدم هایم شنیدی؟!!
دلم برایت تنگ است در حالی که تو نیستی .
من دیدم اندوه بزرگت را از میان خواب های طلائي ام و گشتم به دنبال روح غمگینت در میان
خانه های بلند و بدون پنجره ایی که در خواب می دیدم. تو چی ؟ آیا
آمدی؟ آیا درب خانه ی قلبم را کوبیدی؟؟
من هنوز همان پری ام، امّا با بالهای شکسته و با چشمانی خیس که می نویسد بر روی
بال های شکسته اش !!!
ولی اکنون بدون هیچ دلیلی در این شب عجیب از تو می نویسم!!
از تویی که نیستی و گم شده ای در شلوغی رویاهای خوب و بد من و نمی دانم، شاید گم
شده ای در میان روزهای زندگی ات.
امّا بعد از این همه مدت نوشتم از تو. بدون این که بخواهم.
نمی دانم که آرزوی دیدنت را داشته باشم یا شب های دلتنگی ام را؟؟؟
امّا این را خوب می دانم که داشتن یاد ِ باغ سبز و خیس چشمانت برایم کافی است.
شاید این نوشته وداعی بود برای جدایی ام از تو و یا شاید پیوندی بود دوباره!!
وداعی که من را به تو نزدیک تر از همیشه کرد و در عین حال دورتر و دورتر...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها
|
سلام دوستان
با عرض معذرت به دلايلي يه مدت نمي نوشتم
خوب حالا دوباره اومدم
دوستان با نظراتتون كمكم كنين
اميدوارم كه همراه خوبي براتون باشم
قربون همتون
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها