می سوزم از این دورویی و نیرنگ
همه در كنارم هستند و هيچكس نيست ...همه مي گويند ولي هيچكس نمي شنود ...همه مي گريند ولي كسي
اشكي نمي بيند ...همه مي بويند بدون اينكه بويي حس كنند ...زمانه مي گذرد بدون اينكه وجود داشته باشد
چه فلسفه اي است بودن در حالي كه نيستي و ماندن در حالي كه مدتهاست رفته اي ...
چه ساده دلم مي شكند بدون هيچ گناهي ...شايد تنها گناهش پاك بودنش است .دلهاي پاك هميشه محكوم به
سياهي هستند براي هميشه ...هيچ حس خوبي در اين دنيا وجود ندارد .گذر زمان انسانها را چه پست كرده است .براي دوست داشتنت سند مي خواهند. بوي تعفن دورنگي وريا حالم را بد ميكند ...سخت است شكستن
بدون اينكه شكسته باشي ...»
«می سوزم از این دورویی و نیرنگ
یک رنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه جاودانه می خواهم.»
هیچ وقت نفرینت نکردم فقط واگذارت کردم به خدا
خودش بهتر جوابتو میده


