جلسه محاکمه عشق
|
چه درديست در ميان جمع بودن براي ديگران چون كوه بودن ولي در چشم خود آرام شكستن براي هر لبي شعري سرودن ولي لبهاي خود همواره بستن به رسم دوستي دستي فشردن ولي با هر سخن قلبي شكستن به نزد عاشقان چون شمع خاموش ولي در بزم خود غوغا نشستن ولي برق اميد به خانه بستن به من هردم نواي دل زند بانگ چه خوش باشد از اين غمخانه رفتن
پرنده! دعا کن که طاقت ندارم چگونه نمانم که حتي کمي هم صدا ميزني نام من را وليکن ببين از تو پنهان نباشد که حتي دعا کن که من ديگر آتش بگيرم چگونه بگويم برايت برادر چه کنم که آخرم مثل اولم مردست
يک شبی با ياد تو بدرود خواهم گفت و رفت خاطراتت را به جوی آب خواهم گفت و رفت در فرار شعرهايم يک شبی خواهم نشست آخرين اشعار خود را بر تو خواهم گفت و رفت با خيالت بر ديار قصه ها رفتم ولی قبل رفتن قصه ام را با تو خواهم گفت و رفت من ندانستم بگويم عاشق چشمان پر مهر توام يک شبی در خواب تو اين جمله خواهم گفت و رفت شعله های عشق من هر دم زبانه می کشد از هجر تو بر دل ديوانه ام خاموش خواهم گفت و رفت آیا این تقدیر منه؟؟؟؟؟ تا روزها در جاده دلتنگی بنشینم و اما خوشبختی من در با تو بودن بود دوری را تحمل می کنم من و تو دو خط موازی بودیم که هرگز نقاشی پیدا نشد تا دو سر ما را عاشقانه به هم برساند و تا آخر این دنیا موازی خواهیم ماند.
خسته ام از گذر لحظه ها...چرا اینگونه بعضی از ما انسانها تنها می مانیم؟ آیا می دانید فصل آدمهای بی کس و تنها چه فصــلی است؟ آری فصــل زمستــــان... چون آسمانش همانند دل آنها،ابری ومه آلود وغمگین است. می خواهد ببارد مثل چشمان بغض آلود من... ســـرد است مثـــل قلب تنهــــای من... مه آلود است مثل شیشه بخار گرفته اتاقم... همیشه روزهای سرد و ابری زمستان مرا در نوشتن برگی از کتاب تنهایی و بی کسیم مرا یاری داده است. طاقت تنهایی را ندارم...تنهایی برایم همانند مرگ سرد است. نبودت ابتدای هر ویرانی ست در من خاطرت شبهای زمستانی ست در من |


.jpg)