تبليغاتX
لیلی و مجنون - جلسه محاکمه عشق

لیلی و مجنون

جلسه محاکمه عشق

 

0
 

جلسه محاکمه عشق بود

و قاضی عقل ‘

و عشق محکوم به تبعید به دور ترین نقطه ی مغزشده بود

یعنی فراموشی ‘

قلب تقاضای عفو عشق را داشت

ولی همه اعضا با او مخالف بودند

قلب شروع کرد به طرفداری از عشق

آهای چشم مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی

و شما پاها که همیشه آماده رفتن به سویش بودید

حالا چرا این چنین با او مخالفید؟

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه ی اعتراض جلسه را ترک کردند

تنها عقل و قلب در جلسه ماندند

عقل گفت: دیدی قلب همه از عشق بیزارند!

ولی من متحیرم که با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده

چرا هنوز از او حمایت می کنی؟!

قلب نالید: که من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود

و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار می کند

و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم.

پس من همیشه از او حمایت خواهم کردحتی اگر نابود شوم

خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان

دل نوشت:

باید از جان گذرد هرکه شود عاشقشان

روز اول که سرشتند ز گل پیکرشان

سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان

vase aziz... 

چه درديست در ميان جمع بودن
ولي در گوشه اي تنها نشستن

براي ديگران چون كوه بودن

ولي در چشم خود آرام شكستن

براي هر لبي شعري سرودن

 ولي لبهاي خود همواره بستن

به رسم دوستي دستي فشردن

ولي با هر سخن قلبي شكستن

به نزد عاشقان چون شمع خاموش

ولي در بزم خود غوغا نشستن
 به غربت دوستان بر خاك سپردن

ولي برق اميد به خانه بستن

به من هردم نواي دل زند بانگ

چه خوش باشد از اين غمخانه رفتن
 

پرنده‌! دعا کن که طاقت ندارم
براي پريدن شهامت ندارم

چگونه نمانم که حتي کمي هم
به چشمان پاکت شباهت ندارم

صدا مي‌زني نام من را وليکن
زباني براي اجابت ندارم

ببين از تو پنهان نباشد که حتي
براي پريدن لياقت ندارم

دعا کن که من ديگر آتش بگيرم
دعا کن پرنده‌! که طاقت ندارم

چگونه بگويم برايت برادر
مجالي براي
 موردن ندارم

چه کنم که آخرم مثل اولم مردست

0

يک شبی با ياد تو بدرود خواهم گفت و رفت

خاطراتت را به جوی آب خواهم گفت و رفت

در فرار شعرهايم يک شبی خواهم نشست

آخرين اشعار خود را بر تو خواهم گفت و رفت

با خيالت بر ديار قصه ها رفتم ولی

قبل رفتن قصه ام را با تو خواهم گفت و رفت

من ندانستم بگويم عاشق چشمان پر مهر توام

يک شبی در خواب تو اين جمله خواهم گفت و رفت

شعله های عشق من هر دم زبانه می کشد از هجر تو

بر دل ديوانه ام خاموش خواهم گفت و رفت

آیا این تقدیر منه؟؟؟؟؟

تا روزها در جاده دلتنگی بنشینم و
افسوس دوری تو را بخورم.
درختان جاده زندگیم در حال خشک شدن هستند.
افسوس که تو دیگر در کنارم نیستی
افسوس که سرنوشت برای ما جدایی را رقم زده .
افسوس که هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر می شوی
گفتی ما بدون هم خوشبخت تریم اما....

اما خوشبختی من در با تو بودن بود
افسوس که خوشی ها تمام شد
افسوس که باهم بودن ها تمام شد
اما اگر تو بدون من خوشبختی

دوری را تحمل می کنم

من و تو دو خط موازی بودیم که هرگز نقاشی پیدا نشد

تا دو سر ما را عاشقانه به هم برساند

و تا آخر این دنیا موازی خواهیم ماند.

خسته ام از گذر لحظه ها...چرا اینگونه بعضی از ما انسانها تنها می مانیم؟

آیا می دانید فصل آدمهای بی کس و تنها چه فصــلی است؟

آری فصــل زمستــــان...

چون آسمانش همانند دل آنها،ابری ومه آلود وغمگین است.

می خواهد ببارد مثل چشمان بغض آلود من...

ســـرد است مثـــل قلب تنهــــای من...

مه آلود است مثل شیشه بخار گرفته اتاقم...

همیشه روزهای سرد و ابری زمستان مرا در نوشتن برگی از

کتاب تنهایی و بی کسیم مرا یاری داده است.

طاقت تنهایی را ندارم...تنهایی برایم همانند مرگ سرد است.

نبودت ابتدای هر ویرانی ست در من

خاطرت شبهای زمستانی ست در من

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت   توسط تنهاترین تنها  |