چگونه عاشق شدم
که از مدتها قبل که در وجودم احساسش می کنم
خود را بیشتر به من نشان میدهد
احساسی که در اولین دیدارم با تو پیدا شد
آنروز که مثل همیشه سرم تو لاک خودم بود
کسی صدایم زد:
آقا ببخشید من اینجا غریبم شما میدونین این آدرس کجاست؟
سرم را که بلند کردم نا خود آگاه نگاهم در نگاه جذاب و گیرایش
خیره ماند و مدتی مات و مبهوت به تماشای آن یشم های
درشت گیرا نشستم که صدایی مرا به خود آورد
آقا ببخشید گفتم شما میدونین این آدرس کجاست؟
در حالی که هنوز در همان حال و هوا بودم گفتم :
ببخشید میتونم آدرستونو ببینم.آدرس رو که نگاه کردم
متوجه شدم که کجاست وبه بهانه اینکه نمیتونه آدرسو پیدا کنه
تا مقصد همراهیش کردم.در طول راه فکر این همه زیبایی و نجابت
یک لحظه هم دست از سرم بر نمی داشت.
خدایا آخه این کیه؟کسی که تونسته برای اولین بار نظر منو
به خودش جلب کنه.آخه من اصلآ به محیط اطرافم و آدماش
زیاد توجهی نداشتم و همیشه سرم تو لاک خودم بود.
از آدمایی که خودشونو به هزار شکل در می آوردن تا توجه
اطرافیانشون رو به خودشون جلب کنن هم خوشم نمی اومد.
اما این دختر بدون اینکه کاری بکنه چنان زیبا بود که هر کسی
از دیدنش انگشت حیرت به دهان می گرفت وچیزی که این
زیبایی خدادادی رو صد چندان می کرد وقار ومتانت مثال زدنی
این دختر بود.چیزی که تو این دوره و زمونه کم پیدا میشه
به هر حال اون روز بعد از پیدا کردن آدرس از هم جدا شدیم
ولی من در تمام مدتی که از اون پری زیبای آسمونی جدا شدم
یک لحظه هم از فکرش بیرون نمی رفتم.حسی در من پیدا شده بود
که برام تازگی داشت حسی که پر از اظطراب و دلهره و...بود که بعدآ
فهمیدم به این حس زیبای دوست داشتنی میگن:
عشق چیزی بود که برام تازگی داشت اما با همه ی نگرانیهاو
دلهره هاو... دوست داشتنی بود و نمی خواستم حتی لحظه ای
از من جدا بشه.هر بار که میدیدمش اون حس شیرین در من
چنان حال و هوا و هیجانی ایجاد می کرد که قابل وصف نیست.

